پاتوق های صادق هدایت در تهران - سوم: کافه فردوسی

کافه فردوسی از اوایل دهه بیست (سال ۱۳۲۲) به بعد پاتوق صادق هدایت بدل شد. این کافه در خیابان استانبول واقع شده و صاحب آن پیرمردی ارمنی و کاتولیک بود که به‎دلیل داشتن سبیل‎‎های کلفت پرپشت به «سبیل» مشهور شده بود. این کافه از کافه‎‎های خوب آن روزگار بود. میز‎های چهارگوش با رویه سیمان موزاییک که روی آن روپوش شیشه‎ای بر روی آنگذاشته بودند. روایت است که این کافه پس از بدل شدن به یکی از پاتوق‎‎های هدایت، کارش گرفت و رونق زیادی پیدا کرد.

 

هدایت معمولا هر روز عصر (و در سال‎‎های آخر، صبح و عصر) به کافه فردوسی می‎رفت و پس از خوردن شیر قهوه و احیانا خواندن صفحاتی چند از کتاب یا روزنامه یا مجله‎ای (البته روزنامه فرنگی، زیرا خیلی به ندرت مطبوعات فارسی را نگاه میکرد) بیرون می‏آمد. ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بود و معمولا دو ساعتی در آن‎جا می‏گذراند.

معمولا کسانی سر میز او می‏آمدند و می‎نشستند و بندرت بحث‎‎هایی در می‏گرفت. بویژه در دور‎ه‏ای که کیانوری و رضا جرجانی و حسن شهید نورایی و طبری و… بودند. ولی نکته درخور توجه این‎که هدایت روز‎ها کمتر حرف جدی می‏زد و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می‏کشید اغلب گوینده را دست می‏اندخت و شوخی‎‎های آنی و ساخته خودش را در پاسخ می‏گفت و این درست برخلاف شب‏هایش بود که پس از خوردن خوراک گیاهی و کمی ودکا، به بحث جدی می‏پرداخت.

به روایت آقای پروین گنابادی «کافه فردوسی در سال‎های ۱۳۲۲ و پس از آن مرکز دسته‎‎های گوناگون و روشنفکر و عناصر افراطی و برخی از افراد مرموز بود. نیشخند‎های آمیخته به تمسخر صادق هدایت و متلک‎ها و جمله‎‎های کوتاه پرمعنی وی همه را به‎سوی نویسنده بوف کور جلب می‏کرد. گاهی نتیجه مطالعات خود را درباره کتابی که خوانده بود باز می‏گفت. در بحث‎‎های سیاسی وارد نمی‏شد واین‎گونه بازی‎ها را مسخره و پوچ می‏انگاشت و از اصلاح واقعی اجتماع نومید بود…»

گفته می شود که داستان زیر نیز در این کافه رخ داده:

یکی از دوستان نزدیک هدایت که به ناخن خشکی و خست معروف بود یک چراغ علاالدین از یک زرتشتی بنام پیشداد خریده بود (پیشداد پس از این‎که در شرکت نفت بازنشسته شد به‎کار بازرگانی پرداخته بود) پس از گذشت دو سه ماه، پارتی بعدی چراغ‎‎ها در حدود بیست تومان ارزان‎تر به فروش می‏رسید. این شخص که آب از دستش نمی‎چکید، پس از آن‎که از این قضیه آگاه گردید، بسیار ناراحت شد. روزی به کافه فردوسی که وارد می‏شود می‎بیند پیشداد- که از آشنایان هدایت هم بود- سر میز هدایت نشسته است. این شخص مترجم و نویسنده، یکراست سر میز هدایت میرود و موضوع بهای چراغ را پیش می‎کشد. گفت‎وگوی او درباره بهای چراغ با پیشداد به اندازه‎ای هدایت را ناراحت می‏کند که شیر قهوه‎اش را خورده نخورده به بهانه کاری برمیخیزد و از کافه فردوسی بیرون می‏رود.

روزی دیگر یکی از ناز پرورده‎‎هایی که هنوز ته مانده دوران اوجش باعث شده بود تا ادا‎های شاهانه را ادامه دهد به کافه فردوسی نزد هدایت میرود و با گستاخی این جور جوان‎ها میگوید: «آقای هدایت! من میخواهم کتاب بنویسم اما نمیدانم اسم آنرا چه بگذارم؟ هدایت هم با لحن شوخی جدی مخلوط میگوید: بنوسید «چگونه … نی شدم وچگونه … نی توان شد»!

***

/ 3 نظر / 95 بازدید
محمد فرزند ایران

دوست عزیز سلام این ادرس وب جدیدمه اگه افتخار لینک بدین ممنون میشم ازتون ....اگه خواستین اعلام کنید که شما رو لینک کنم ...پیشاپیش از حضورتون سپاسگذرم