خاطره ای از دکتر تقی تفضلی و دیدگاه صادق هدایت درمورد موسیقی ایرانی

دوستان عزیزم؛

این بار خاطره ای نقل میکنم از یکی از بزرگان ادب این مرز و بوم، که درمورد صادق خان هدایت است، به قلم توانای مهدی اخوان ثالث که به حق به جان می نشیند:

در پاریس بودم، سال ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه ی من .

گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد.

لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن . مینایی از باده ی فرنگان داشتم ، پیش گذاشتم . نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم ، از همه دستی ، گوناگون .

خواستم آن صندوقچه کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را ، آن هم چون عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه ی شریف ترین الحان فرنگ را ، که همه را نیک می شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک تر به زمانه ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید . هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره ی زنار فرنگ گشوده ، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته ، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سرمی جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد پر کرد و به دستم داد با ا ندکی نقل و مزه و گفت: " افشاری"  و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر.

من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم تر و بهنجار تر . می رفتم و می رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه ای از صادق برآ مد و گفت: بس است ! بس، بس. و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام پدر شنیده.

ساز فرو هشتم و سویش دویدم . دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار . گذاشتم و لختی گذشت . باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم . اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت ، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت:

"همه ی انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادویی را، این موسیقی عجیب و بزرگ و ژرف را، همه خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می اندازد و همه ی درد و اندُهان خفته بیدار می کند . تا سر منزل جنون می کِشدم، می کُشدم، من تاب این را ندارم!"

×××

/ 1 نظر / 116 بازدید
ویولون

آכمهای خاڪی مثل زمیـטּ استهلاڪ ناپذیرنـכ رفاقت با آناטּ اگرچہ با ارزشتریـטּ כارایی نامشهوכ ترازنامہ ات است ولی ثبتشاטּ نمی ڪنی نہ بخاطر عـכم تطابق با استانـכارهای حسابـכاری بخاطر اینڪہ כر ترازنامہ قلبت بہ گونہ ای ثبت شـכه انـכ ڪہ هیچ پایاטּ כوره ای تو را مجبور بہ بستـטּ حساب آטּ نمی ڪنـכ... وصیت نامہ جالب و زیبای حسیـטּ پناهی