یک عکس از صادق خان   

صادق خان در منطقه قلهک تهران

صادق خان هدایت در محله قلهک تهران - سال 1309

این محله الان اصلا شباهتی به اون وقتهاش نداره. کاش میشد فهمید این جایی که صادق عکس گرفته دقیقا الان کجای قلهک قرار داره.

***

لینک
۱۳٩۳/۱/۳۱ - man20man31

   چاپ آثار هدایت در مصاحبه جالب جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق خان   

برادرزاده صادق هدایت روز 17 اسفند 1392 در گفت‌وگویی بسیار جالب و خواندنی با  خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: در دولت احمدی‌نژاد به ناشر جدید اجازه چاپ آثار صادق هدایت داده نشد،‌ اما قبل از آن به تعداد زیادی از ناشران مجوز انتشار کارهای هدایت را دادند. در آن دوران ما تمام این آثار را بررسی کردیم و دیدیم متأسفانه به طور وحشتناکی به تغییر، تحریف و حذف آلوده‌اند. این‌ها آثار صادق هدایت نیست؛ کاریکاتوری است از آثار هدایت. جهانگیر هدایت می‌گوید بسیاری از کارهایی که از صادق هدایت چاپ شده به تغییر،‌ تحریف و حذف آلوده است.

جهانگیر هدایت

او افزود: در این مورد من به‌شدت به ارشاد شکایت کردم و حتا هر کتابی را تجزیه کردم و نوشتم در چه صفحه و سطری چه چیزی تغییر کرده است. با این دقت جدولی درست کردم و به ارشاد فرستادم. ارشاد تنها کاری که کرد این بود که جدول من را به همه ناشران فرستاد که شما این کار را کرده‌اید. ما به‌عنوان بازماندگان صادق هدایت، حق مالی نداریم، ‌اما حق معنوی ما هیچ‌وقت از بین نمی‌رود؛ ‌یعنی می‌توانیم به کسانی که در آثار هدایت دست می‌برند اعتراض کنیم. من وقتی دیدم ارشاد هیچ کاری نمی‌کند، اظهارنامه اصلی دادگستری را به همه آن ناشران دادم که از این کار بسیار مبتذل دست بردارند. بعد از این جریان‌ها هم دوران دولت احمدی‌نژاد شروع شد که مجوزی داده نمی‌شد.

جهانگیر هدایت درباره آثاری که ناشران مورد اشاره‌اش از صادق هدایت منتشر کرده‌اند، اظهار کرد: از نظر ما خاندان هدایت، کار ناشرانی اصالت دارد که متن آثارشان را از ما گرفته‌اند و با ما همکاری داشته‌اند؛ این ناشران عبارتند از: نشر چشمه، انتشارات ورجاوند، نشر دید، نشر نظر، انتشارات جاویدان و انتشارات صادق هدایت.

او در ادامه افزود: کارهایی که نشر نگاه از صادق هدایت منتشر کرده، مشکل دارد. این ناشران کتاب‌ها را به ارشاد می‌برند، تمام کتاب را می‌زنند و کتاب مثله‌شده را چاپ می‌کنند، عکس رنگی صادق هدایت را هم روی جلد می‌زنند و به اسم کتاب هدایت می‌فروشند. اگر کتاب چاپ نشود، بهتر از این است که چیزی چاپ شود که هدایت آن را ننوشته است.

برادرزاده صادق هدایت در عین حال درباره کتاب‌هایی که دست‌فروش‌ها عرضه می‌کنند و به شکل افست تهیه شده است، گفت: اتفاقا آن افست‌ها از همه بهتر است؛ چون خود ما قبل از انقلاب اجازه چاپ‌شان را داده‌ایم. من قبل از انقلاب شخصا درباره چاپ این آثار نظر می‌دادم. بنابراین اصالت آثاری که از روی آن‌ها افست می‌شود، بیش‌تر است. ممکن است اشتباه حروف‌چینی داشته باشند،‌ اما سانسور نشده‌اند.

او افزود: در حال حاضر کتابی از صادق هدایت چاپ نمی‌شود. حتا به کتاب‌هایی که من درباره هدایت نوشته‌ام، اجازه چاپ نمی‌دهند و به آلبوم نقاشی‌ها و عکس‌های هدایت هم اجازه تجدید چاپ داده نمی‌شود. آلبوم کارت‌پستال‌های هدایت شش سال است در ارشاد مانده است. ما وقتی دیدیم آثار صادق هدایت در مملکت خودش این وضع را دارد،‌ از پنج – شش سال قبل در انگلستان شروع به چاپ تمام آثارش کردیم که از طریق آمازون در سراسر دنیا توزیع می‌شود.

جهانگیر هدایت همچنین درباره وضعیت خانه صادق هدایت گفت: خانه صادق هدایت به انبار و زباله‌دانی بیمارستان امیراعلم تبدیل شده است. البته جلو در نوشته شده خانه ثبت ملی است، اما کسی حق ندارد داخل برود و یکی از آشنایان ما که به ترتیبی وارد خانه شده 300 عکس از خراب‌کاری‌های داخل خانه تهیه کرده است. تا امروز در وضعیت این خانه بهبود ایجاد نشده است. دارند از این خانه دوران قاجار که جزو آثار ملی است، نهایت سوءاستفاده را می‌کنند، در حالی‌که آن خانه باید جایی باشد که از همه جای دنیا به بازدیدش بیایند و این به نفع ادبیات، فرهنگ و اعتبار مملکت ماست. آخرین باری که من به این خانه رفتم، یک روز جمعه در شهریورماه بود که یک روز یک مؤسسه توریستی، تور خانه هدایت گذاشته بود. از من هم خواستند بروم و برای شرکت‌کننده‌ها راهنمای تور شوم. آن‌ها برای این کار از رییس بیمارستان امیراعلم اجازه گرفته بودند.

او در ادامه اظهار کرد: در حال حاضر این خانه وضعیت بسیار اسفناکی دارد و مالکیت آن کاملا مبهم است؛‌ چون خانه از طرف دولت قبل خریداری شد که به موزه هدایت تبدیل شود،‌ بعد بلاتکلیف ماند و بیمارستان آن را تصرف کرد، وگرنه بیمارستان سند و مدرکی ندارد. درواقع باید خانه را به ما می‌سپردند. توجه نکردن به میراث فرهنگی در این مملکت مسأله‌ای فوق‌العاده سؤال‌برانگیز است.

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - هفتم: کافه رستوران ماسکوت (La Mascotte) (طلسم)   

موسیو ایزاک صاحب «ماسکوت» پیرمردی مسیحی یا جهود و اهل فرانسه بود. در حدود سال‏های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ گویا برای اداره کردن هتل رامسر یا یکی دیگر از هتل‎‎های پهلوی استخدام شده و به ایران آمده بود. در سال‎‎های پس از شهریور 1320 از کار هتل‎داری دست کشیده و به تهران آمده و در خیابان فردوسی زیر خیابان کوشک کنونی مغازه‎ای اجاره کرده بود.

خیابان فردوسی قدیم

La Mascotte به معنای «طلسم» می باشد که اکنون نیز کافه‏های بسیار زیادی در پاریس به این نام وجود دارند و خدمات خاصی را به مشتریان خود ارائه می کنند.

بالای این مغازه، دو سه تا بالاخانه بود که خودش و خواهرش و خواهرزاده یتیمش زندگی می‎کردند. نام خواهرزاده موسیو ایزاک «ککو» بود که دست راستش از مچ فلج و خم بود. گویا هدایت ترحمی خاص به آن دختر فلج ماسکوت داشته و یک مجسمه سرامیک به او هدیه داده بوده که همواره در دید مشتریان بوده است. صورتی ذوزنقه‎ای داشته و پای راستش هم می‎لنگید و مو‎هایی وزوزی داشت که به‎صورت بیش از سی ساله‎اش حالتی منحصر به فرد می‎داد که به سادگی از یاد نمی‎رفت.

ایزاک نام کافه‎اش را «ماسکوت» گذاشته بوده اما نامی روی تابلو یا شیشه مغازه نوشته نشده بوده است. یعنی مغازه تابلویی نداشت و گویا نام «ماسکوت» را خود ایزاک بر سر زبان‎‎ها انداخته بود. «ماسکوت» یک پیش خوان کوچک داشته با چهار یا پنج تا میز و صندلی در فضایی به مساحت بیست متر مربع.

محیط ماسکوت بی‎شباهت به دکه‎‎های فقیرانه سی سال پیش‎تر پاریس نبود. دکه موسیو ایزاک دم غروب باز می‎شد و تا پاسی از شب گذشته باز بود و روز‎ها خواهر و خواهرزاده‎اش خوراک شب مشتریان را فراهم می‎کردند. غذای ماسکوت همگی بدون گوشت و پاکیزه بود و با ظرافت خاصی درست می‎شد. غذاهایش عبارت بود از: خیار، گوجه فرنگی، عدس و لوبیا‎ی پخته، تخم مرغ آب پز، کلم پیچ خرد کرده، کاهو، اسفناج پخته، ترب، تربچه، سبزی خام و... . البته موسیو ایزاک یک پریموس نیز داشت که اگر مثلا کسی نیمرو می‎خواست برایش درست کند.

صادق هدایت دم غروب از کافه فردوسی به‎سوی ماسکوت راه می‏افتاد و اغلب کسانی که بر سر میز او در کافه فردوسی بودند، دنبال او راه می‎افتادند و به ماسکوت می‎رفتند. مشتری‎‎های ماسکوت از طبقه خاصی بودند، زیرا غذای ماسکوت باب دندان مردم معمول کافه رو نبود و اغلب مشتریان این کافه دوستان و آشنایان نزدیک هدایت بودند. از جمله افرادی که به ماسکوت می‎رفتند می‎توان به دکتر محسن هشترودی، ذبیح بهروز، دکتر پرویز ناتل خانلری، پرویز داریوش، داریوش سیاسی، حسن قائمیان، دکتر روح بخش، فریدون فروردین، هوشنگ فروردین، مهدی آزرمی، اکبر مشکین، شهید نورایی، صادق چوبک و انجوی شیرازی و… اشاره کرد. شاید بعضی از کسانی که از آنها نام‎ برده شد، بیش از یکی دو سه بار به ماسکوت نرفته باشند، ولی بقیه اغلب شب‎‎ها در ماسکوت بودند.

صادق هدایت پس از مصرف غذای مختصر و اندکی مشروب در ماسکوت، گاهی با «دکتر هالو» (روح بخش) و گاهی با دیگری به بازی تخته نرد می‎پرداخت. یکی از جالب‎ترین زمان‎ها در محضر هدایت هنگامی بود که او در ماسکوت با دکتر هالو یا کس دیگری از حواریون خود که جرأت می‎کرد تا با صادق خان تخته بازی کند، به این بازی می‎پرداخت. کرکری‏ها و شوخی‎‎های فی‏البداهه هدایت پشت سر هم از دهانش بیرون می‎پرید: «این دیگه خیر خونه شد»، «کبود و سیاهت می‎کنم»، «کاری به سرت بیارم که صدای یاقدوست به فلک برسد»، «یک دو با یک» «این دیگه خیر خونه است»…

این‎ها هنگامی بوده که تاس خوب آمده بود. اما اگر تاس بد می‎نشست، دشنام و متلک را حواله می‎نمود : «ریدمون شد»، «نصیب نشه!»، «خاک بر سر!»، «گندش در اومد»، «افتضاح!»، «Merde»، …

باری تنها تفریح هدایت در ماسکوت همین تخته نرد بود. هرچند هدایت گاهی هم در ماسکوت به بازی شطرنج می‎پرداخت، اما در شطرنج بازی هیچ‏گونه شوخی و سرصدایی نمی‎کرد. بازی شطرنج او توام با تفکر و تعمق و سکوت بود.

***

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱۱ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - ششم: کافه رستوران پرنده آبی   

این کافه رستوران در نبش میدان فردوسی قرار داشت که اکنون به‎جای بخشی از آن «داروخانه ورامین» و به‎جای بخش دیگری از آن، مغازه «‎آوری» قرار دارد.

«پرنده آبی» کافه رستورانی محقر، بدون هیچ زینت و زیور و منظره چشمگیری بوده که پاتوق دکتر روح بخش بوده است. غذا‎های این رستوران چندان گران نبوده و بیشتر مشتریان آن را شماری ارمنی و تعدادی مسلمان تشکیل می‎دادند. صادق هدایت در پاییز و زمستان که گه گاه به «پرنده آبی» می‎رفت، در آن‎جا تخته نرد هم بازی می‎کرد.

میدان فردوسی

لینک
۱۳٩٢/۱٢/٤ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - پنجم: کافه رستوران باغ شمیران   

این کافه که بالاتر از چهارراه استانبول قرار داشت، گذشته از شیرینی فروشی دارای یک باغچه هم بود. بر زمینش خاک رس ریخته و در میان آن، درختان بید و افرا با گل‎‎های لاله عباسی، پیچک و نیلوفر کاشته بوده‎اند. فضایی بود که حدود صد تا صندلی را در خود جای می‎داد. میز و صندلی‎‎ها را لابه‎لای درخت‎‎ها می‎گذاشتند و ارکستر و گاهی مطرب‎‎های روحوضی می‎آوردند.

هدایت اغلب آخر شب‎‎های تابستان تا اوایل پاییز به این کافه می‎رفت و اغلب چیز زیادی آن‎جا به جز یک خیار و گوجه فرنگی با یک استکان ودکا نمی‎خورد.

این کافه بیشتر پاتوق لات‎‎های پول‎دار بود. البته میزی که هدایت می‎نشست به کلی از آنها جدا بود. ارکستر و گاهی وقت‎‎ها مطرب‎های روحوضی هم داشت، اما او پشتش را به ارکستر و مطرب‎ها می‎کرد و ابدا نگاه نمی‎کرد.

صادق هدایت

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۳٠ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - چهارم: کافه رستوران کنتیننتال   

 

در فصل تابستان این کافه، پاتوق سر شب هدایت بود. این کافه که بعد‎ها به «شمشاد» تغییر نام داد، درست روبه‎روی کافه قنادی فردوسی قرار داشت و باغچه‎‎ای بزرگ با چفته‎‎های مو داشت که میز و صندلی‎ها زیر این چفته‎‎های مو قرار داشتند.

چند درخت نارون بزرگ و چند درخت سپیدار و تبریزی نیز در آن‎جا بودند و روی هم رفته جای دلنشین و با صفایی به حساب می‎آمد. موزیک و ارکستر فرنگی داشت و ظرفیت بالایی داشت و بسیار هم شلوغ می‎شد.

در همین مکان بود که صادق چوبک و حسن قائمیان نوشته‎ها و ترجمه‎‎های خودشان را «از لحاظ» هدایت می‎گذراندند. یعنی این‎که نوشته‎‎های خود را برای او می‎خواندند تا هدایت نظرش را بگوید و آن‎ها را اصلاح کند و یا به بحث‎‎های ادبی پرداخته و از کتاب‎‎هایی که تازه خوانده بودند، حرف می‎زدند.

جالب بوده...

نشست های کاملا روشن فکرانه اون روزها!...

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/٢ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - سوم: کافه فردوسی   

کافه فردوسی از اوایل دهه بیست (سال ۱۳۲۲) به بعد پاتوق صادق هدایت بدل شد. این کافه در خیابان استانبول واقع شده و صاحب آن پیرمردی ارمنی و کاتولیک بود که به‎دلیل داشتن سبیل‎‎های کلفت پرپشت به «سبیل» مشهور شده بود. این کافه از کافه‎‎های خوب آن روزگار بود. میز‎های چهارگوش با رویه سیمان موزاییک که روی آن روپوش شیشه‎ای بر روی آنگذاشته بودند. روایت است که این کافه پس از بدل شدن به یکی از پاتوق‎‎های هدایت، کارش گرفت و رونق زیادی پیدا کرد.

 

هدایت معمولا هر روز عصر (و در سال‎‎های آخر، صبح و عصر) به کافه فردوسی می‎رفت و پس از خوردن شیر قهوه و احیانا خواندن صفحاتی چند از کتاب یا روزنامه یا مجله‎ای (البته روزنامه فرنگی، زیرا خیلی به ندرت مطبوعات فارسی را نگاه میکرد) بیرون می‏آمد. ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بود و معمولا دو ساعتی در آن‎جا می‏گذراند.

معمولا کسانی سر میز او می‏آمدند و می‎نشستند و بندرت بحث‎‎هایی در می‏گرفت. بویژه در دور‎ه‏ای که کیانوری و رضا جرجانی و حسن شهید نورایی و طبری و… بودند. ولی نکته درخور توجه این‎که هدایت روز‎ها کمتر حرف جدی می‏زد و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می‏کشید اغلب گوینده را دست می‏اندخت و شوخی‎‎های آنی و ساخته خودش را در پاسخ می‏گفت و این درست برخلاف شب‏هایش بود که پس از خوردن خوراک گیاهی و کمی ودکا، به بحث جدی می‏پرداخت.

به روایت آقای پروین گنابادی «کافه فردوسی در سال‎های ۱۳۲۲ و پس از آن مرکز دسته‎‎های گوناگون و روشنفکر و عناصر افراطی و برخی از افراد مرموز بود. نیشخند‎های آمیخته به تمسخر صادق هدایت و متلک‎ها و جمله‎‎های کوتاه پرمعنی وی همه را به‎سوی نویسنده بوف کور جلب می‏کرد. گاهی نتیجه مطالعات خود را درباره کتابی که خوانده بود باز می‏گفت. در بحث‎‎های سیاسی وارد نمی‏شد واین‎گونه بازی‎ها را مسخره و پوچ می‏انگاشت و از اصلاح واقعی اجتماع نومید بود…»

گفته می شود که داستان زیر نیز در این کافه رخ داده:

یکی از دوستان نزدیک هدایت که به ناخن خشکی و خست معروف بود یک چراغ علاالدین از یک زرتشتی بنام پیشداد خریده بود (پیشداد پس از این‎که در شرکت نفت بازنشسته شد به‎کار بازرگانی پرداخته بود) پس از گذشت دو سه ماه، پارتی بعدی چراغ‎‎ها در حدود بیست تومان ارزان‎تر به فروش می‏رسید. این شخص که آب از دستش نمی‎چکید، پس از آن‎که از این قضیه آگاه گردید، بسیار ناراحت شد. روزی به کافه فردوسی که وارد می‏شود می‎بیند پیشداد- که از آشنایان هدایت هم بود- سر میز هدایت نشسته است. این شخص مترجم و نویسنده، یکراست سر میز هدایت میرود و موضوع بهای چراغ را پیش می‎کشد. گفت‎وگوی او درباره بهای چراغ با پیشداد به اندازه‎ای هدایت را ناراحت می‏کند که شیر قهوه‎اش را خورده نخورده به بهانه کاری برمیخیزد و از کافه فردوسی بیرون می‏رود.

روزی دیگر یکی از ناز پرورده‎‎هایی که هنوز ته مانده دوران اوجش باعث شده بود تا ادا‎های شاهانه را ادامه دهد به کافه فردوسی نزد هدایت میرود و با گستاخی این جور جوان‎ها میگوید: «آقای هدایت! من میخواهم کتاب بنویسم اما نمیدانم اسم آنرا چه بگذارم؟ هدایت هم با لحن شوخی جدی مخلوط میگوید: بنوسید «چگونه … نی شدم وچگونه … نی توان شد»!

***

لینک
۱۳٩٢/۱٠/۱٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - دوم: کافه رستوران ژاله یا رز سیاه (rose noir)   

این کافه نخست «رز نوار‎» (رز سیاه) (rose noir) نام داشت و اسحق افندی از اهالی ترابزون ترکیه آن را اداره می‎کرد و در خیابان لاله‎زارنو، بالاتر از سینمای متروپل قرار داشت. کافه رستوران ژاله، از نخستین پاتوق‎‎های هدایت پس از شهریور ۱۳۲۰ بود.

 

روز‎ها فقط قسمت کافه‎اش با چای و قهوه و شیرینی از مشتری‎هاپذیرایی می‎شد و شب‎‎ها رستوران کافه نیز باز می‎شد. بنای ان کافه رستوران از چند دهنه مغازه با یک باغچه کوچک در پشت مغازه‎‎ها – به‎عنوان نشیمن تابستانی مشتری‎‎های رستوران – برقرار بوده است.

هدایت گاهی پیش از ظهر بین ساعت ده تا دوازده به این کافه رستوران می‎رفت، اما بیشتر بعدازظهر‎ها به آن‎جا می‎رفت که ساعت آن هم بر حسب فصل متفاوت بود، در بهار و تابستان، از ساعت پنج تا هفت و نیم و در پاییز و زمستان، از ساعت چهار تا شش. از کسانی‎ که گرد صادق خان هدایت در این کافه جمع می‎شدند، می‎توان به دکتر پرویز ناتل خانلری، صادق چوبک، عبدالحسین بیات، انجوی شیرازی و… . اشاره کرد.

به نظرتون صادق چی سفارش می داده؟

 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/٤ - man20man31

   اینک کافکا - بخش اول   

سلام بر دوستان فرهیخته و ادبیاتی

کافکا، این نویسنده این متفکر و این صاحب اندیشه

فکری که تمام زندگی آدم رو متاثر کنه حتما فکر بزرگیه که صاحب اون نتونسته کنارش بذاره.

خیلی از ما هم افکاری به سرمون میزنه و صاحب تفکراتی هستیم که البته دیر یا زود اونو رها میکنیم. چرا؟ شاید چون همین که جوابی براش نداریم و یا اینکه زود اقناع میشیم. شایدم فکر بزرگی تا حالا به سرمون نزده.

یکی از افکار بزرگ و البته بحران آفرین که ممکنه به سر کسی بزنه مساله مرگ و زندگی و خالق هستی و امثال اونه. افکار و مسائلی که نقطه بحرانی تمام ادیان و اندیشه های مذهبی و الهیه.

جایی که قدرت های زیادی روی اون متمرکز شدن و انسانهای زیادی درباره اون هم عقیده شدن.

ادیان الهی نظریات خودشونو دارن و روشنفکرا هم گاهی افکار متضاد اونها رو در سر می پرورند. ولی فرق اینها اکثر اوقات در اینه که اندیشه دینی اغلب مسائل رو بصورت بسته و رازگونه ارائه میکنه و معتقده که این نظریات رو از آنجا که ما تجربه مثلا دنیای پس از مرگ و ماوراء الطبیعه را نداریم باید بپذیریم و همونجور که ارائه میشه ما هم اونو بکار ببندیم و به نفرات بعدی منتقل کنیم. حتی گفته میشه که نباید روش فکر کنیم چون بدلیل ضعف اندیشه انسانی ممکنه دچار شک بشیم. شکی که ما رو از اصل دین جدا میکنه!

کافکا که یکی از متفکرین قرن بیستم هست نیز از کسانیست که به سوالات اینچنینی در زندگیش رسید و پاسخی براش پیدا نکرد. البته خیلی هم بی پاسخ نماند. ولی قانع نشد و رفت. 

فرانتس کافکا (Franz Kafka) (متولد ۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.

آثار کافکا که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همه آنها، اکثرا پس از مرگش منتشر شدند، در زمره تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

پُرآوازه‌ترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند. فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند را کافکایی می‌گویند.

کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ پایتخت چک به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهمیا بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش (رایش) - مجارستان. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چنان محیط رعب‌انگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.

 

پایان بخش اول

***

لینک
۱۳٩٢/٧/٢۳ - man20man31

   کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه یا کاروان اسلام   

سلام دوستان

با توجه به درخواست بعضی از خوانندگان این وبلاگ، کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه یا کاروان اسلام رو تقدیمیتون می کنم.

 

کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه را از «اینجا» دانلود کنید.

 

×××

لینک
۱۳٩٢/٦/٢٠ - man20man31

   میهن پرست   

دوستان عزیز باز هم سلام

این دفعه خوندن یک کتاب قشنگ دیگه از صادق هدایت عزیز رو بهتون پیشنهاد میدم. برای امشب قبل از خواب فقط کافیه که 15 دقیقه وقت بذارید و این کتاب نه صفحه ای رو بخونید. واقعا که حیفه آدم این کتاب رو نخونه و از دنیا بره!

داستان یه کارمند معمولیه که یه سفر هندوستان براش پیش میاد و در این مسیر ما با پشت پرده آدمهایی آشنا میشیم که تا امروز اونارو جور دیگه ای میشناختیم.

  • داستان میهن پرست را از «اینجا» می توانید دانلود کنید.
لینک
۱۳٩٢/٦/۱۸ - man20man31

   تجلی   

دوستان عزیز و صادق شناسان محترم

داستان دیگه ای رو میخوام اینجا معرفی کنم که با خوندنش بار دیگر به قدرت قلم صادق ایمان میاریم و البته میخوام دعوتتون کنم به مطالعه این داستان با همه قشنگیاش.

خوندن این داستان وقت زیادی ازتون نمی گیره. خوندن اونو برای امشب قبل از خواب بهتون توصیه میکنم.

این داستان یکی از داستان های شاخص صادق هدایته که طعم نوشته های صادق کاملا در اون جاریه و استانداردهای یه داستان سوررئالیستی رو داره که از طرفی باز هم پایان مبهم داستانهای صادق برای اون تکرار میشه. پایان این داستان از طرفی کاملا تلخه و حس ترحم آدمو کاملا تحریک میکنه و از طرف دیگه خواننده میتونه پایان خاصی رو برای خودش تصور کنه. فضای این داستان هم کاملا سه بعدیه و آدم واقعا با گذشت 7-8 خط از داستان، خودشو در محیط اون حس میکنه.

هاسمیک با اون منش خانمانه و زیبایی اندامش، سورن با اون وقت نشناسی و دیرکردهاش و بالاخره واسیلیچ استاد با اون مهارتش در نوازندگی و با اون همه احساس و البته یاس در پایان داستان...

آخ که آدم خود صادق رو توی این داستانش با همه وجود لمس میکنه. مرسی صادق بخاطر صداقتت. مرسی بخاطر فکر روشنت.

متن این داستان رو از «اینجا» دانلود کنید.

لینک
۱۳٩٢/٦/۱٢ - man20man31

   شب های ورامین   

این مطلب رو تقدیم می کنم به خواننده این وبلاگ، محمد فرزند ایران:

داستان شب های ورامین مهر تایید دیگریست که بر قدرت قلم صادق زده شده. این داستان چنان هول انگیز و هراس انگیزه که خواندن اون در شب، بسیار ترسناک و مهیجه! نص صریح و بی پرده، دور بودن از تعصبات مذهبی، توجه به احساسات درونی انسانها و صداقت، همچون سایر آثار صادق هدایت چنان این اثر را برجسته و ملموس کرده که پنداری گذر زمان هیچ خدشه ای به آن وارد نخواهد ساخت.

چون واقعا این احساس به ما دست نخواهد داد که سالها پیش نوشته شده. از سویی همچنان رد پای بعضی احساسات نامشخصی که صادق در همه جا از خود به جا گذاشته دیده می شود.

زنده باشی صادق. من با این داستانش زندگی کردم...

این هم بخشی از داستان. با هم بخونیمش:

 از لای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود . آب حوض تکان نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملا یم و نمناک بهار بهم پیچیده ، خاموش و فرمانبردار بنظر میآمدند ....

اصل داستان رو از «اینجا» دانلود کنید

 

 ×××

لینک
۱۳٩٢/٥/٢٧ - man20man31

   خلاصه ای از زندگی صادق خان هدایت   

 

صادق هدایت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت (نیرالملک) و مادرش خانم عذری - زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران می‏باشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال 1293 دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد. در سال 1295 ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد. ولی در سال 1296 تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.


در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر گان (خنت) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند. صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند.

(پاریس، 1307، این عکس پس از خودکشی اول او در خانه‌ عیسی هدایت گرفته شده است)

 

سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد. در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.


(از راست: آندره سوریوگین (درویش نقاش)، صادق هدایت، مسعود فرزاد با ویولن و نفر اول از چپ مجتبی مینوی و نفر دوم بزرگ علوی، اطراف تهران)

 

در سال 1312 سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال 1317 از بانک ملی ایران دوباره استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال 1319 در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.

در سال 1322 همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد.

(این عکس مربوط به سال 1324 هستش که در تاشکند پایتخت ازبکستان گرفته شده: از راست: دکتر فریدون کشاورز، دو نفر از شخصیت‌های ادبی ازبکستان، دکتر علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران و صادق هدایت: جالبه که الان تیپ آدها دقیقا برعکس شده یعنی رئیس دانشگاه تهران الان تقریبا هم تیپ ازبک ها شده!)

ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد. در سال 1328 برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاریس شد و در 19 فروردین 1330 در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد. او 48 سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد.

خدایش بیامرزد...

×××

لینک
۱۳٩٢/٥/٧ - man20man31

   عکسی که قبلا ندیدیم   

دوستان سلام

اینبار میخوام یه عکس از صادق خان اینجا بذارم که قبلا ندیده بودیم.

در این عکس که در سال 1307 در پاریس گرفته شده، صادق رو همراه با دوستانش که ایستاده هستند می بینیم. صادق خان هدایت، نفر وسط ایستاده هست که خوب حتما میشناسین. نفر سمت راستش هم آقای مزینی و  نفر سمت چپ صادق هم آقای یحیی خلوتی هستند.

صادق به چی فکر می کرده اینجا؟

اگر کسی نفرات نشسته رو میشناسه به ما هم بگه. احتمالا دستی در ادبیات و فرهنگ ایران داشتند. آدمایی که دوست داشتم پیششون باشم!

***

 

لینک
۱۳٩٢/٤/۳۱ - man20man31

   در پاسخ به یک نویسنده عصر حاضر   

در خبرها خواندم که آقای موسوی گرمارودی که معمولا او را به اسم حافظ شناس می شناسند و تصور بر ادیب بودن ایشان است در مراسم رونمایی از کتاب «سه کاهن» مجید قیصری که شنبه (27 آبان ماه 1391) در بنیاد ادبیات داستانی برگزار شد، گفته: شرم می‌کردم از خودم اگر بر صادق هدایت لعنت نمی‌فرستادم. خداوندا صادق هدایت را لعنت کن!!

آیا از کسی که با ادبیات همنشین بوده می شود انتظار این کلمات را داشت؟ آیا بعد از حدود 65 سال که از مرگ صادق هدایت می گذرد دشنام دادن به او فایده ای دارد؟

به نظر می رسد اهمیت و بزرگی صادق عزیز، بیش از آن چیزیست که ما تابحال فکر می کردیم. چرا که با گذشت نزدیک به 65 سال از مرگ او او هنوز آثار و نظریات صادق برای عوام و حتی نویسندگان این دوره سنگین و ثقیل است و هنوز ایشان را به فحش و ناسزا و دشنام وا میدارد! انگار صادق هنوز زنده و پابرجاست!

زنده باشی صادق عزیز که باز هم خوشحال و پرمسرتم کردی. یادت گرامی و روحت قرین رحمت و شادی باد. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

من یکبار دیگر به یاد کتاب سگ ولگرد صادق عزیز افتادم که در آن هرکسی که میرسید به سگ بیگناه لگدی میزد و آزاری می رساند. مذهبیه می گفت گم شو ای سگ نجس! دیگری هم به نوعی دیگر. تا جایی که وقتی آن سگ بیچاره تکه ای غذا از دست یک نفر گرفت تا حد مرگ به او وفادار ماند و آنقدر در پی خودروی او دوید تا جان خودش را بر سر آن گذاشت!

آیا نباید در آثار افراد اندیشید؟ آیا نباید به افکار احترام گذاشت؟ آیا ادیبان ما نباید ادب را سرلوحه قراردهند؟ آیا نویسنده نام آشنای کشور ما صادق هدایت با گذشت 90 سال از زمان زندگیش نباید آرام گیرد؟

آیا آیندگان نیز به آقای موسوی گرمارودی فحش و ناسزا خواهند داد؟ آیا سنگ قبر او را با ادرار شستشو خواهند داد؟! آیا این انسانی خواهد بود؟

اما آقای گرمارودی، شما هنوز یک شانس دارید. آن هم این است که شاید اصلا شما و حرف هایتان برای کسی اهمیتی نداشته باشد و با مرگ فیزیکی، فراموش شوید و دیدارتان به قیامت با صادق عزیز بیافتد!

این صادق هدایت است که مردم هنوز پس از 90 سال هنوز حرف ها و نظریاتش را نقد می کنند. موسوی گرمارودی این شانس را دارد که کسی پس از مرگش، حرف های زشت و خطاهایش را به یاد نیاورد. چون خود او اصلا فراموش می شود!

آقای موسوی گرمارودی عزیز، بیدار شو! انسانیت پیشه کن هموطن!

***

لینک
۱۳٩۱/۱٠/٢٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - اول: کافه رستوران هتل نادری   

 دوستان عزیزم

 صادق زمان هایی که در تهران بود یه جاهای خاصی رو انتخاب میکرد و با دوستان هم کیش خودش اونجاها بود و احتمالا یه ایده هایی هم در این جاها به ذهنش خطور میکرده. یکی از این جاها کافه نادری تو خیابون شاه (جمهوری) هستش. روبروی سفارت انگلیس.

 شاید تنها پاتوق صادق هدایت که کماکان برپاست و برقرار و صادق هدایت اغلب (به ویژه در تابستان) شام خود را در آن جا می خورده، کافه رستوران هتل نادری است. باغچه این کافه مانند اکنون درخت و گل وگیاه و حوض داشته که خوب البته الان بیشتر شبیه اماکن متروکه شده. درست مثل خونه خود صادق که متاسفانه ...

 

 صادق ظاهرا هنگام شام میزی را برمی گزیده که دور از نوازنده کافه باشه. چون که گویا آن را چرند می دانسته! او با چند تا از دوستانش که اغلب گرد میز او بوده اند، شام می خورده.

  اونجور که نقل میشه قرار جمع بر این بوده که هرکس جدا از این که چای و قهوه و شیر کاکائو بخورد و یا شام، دنگ و پول خود را بپردازد تا کسی بر دیگری تحمیل نشود. صادق و دوستانش حدود ساعت ده تا یازده شب از آن جا بیرون می زدن و هرکسی دنبال کار خودش میرفته.

 به طور معمول، شام هدایت شامل یک تخم مرغ آب پز یا دو خیار، یک یا دو گوجه فرنگی، کمی سبزی خوردن و تربچه و پیازچه و کمی مشروب بوده است. دوستانش هر یک غذای خود را سفارش می داده اند.

 از جمله کسانی که در این کافه گرد صادق می آمده اند می توان به شهید نورایی، دکتر ناتل خانلری، بقایی، رحمت اللهی، دکتر روح بخش، پرویز داریوش، حسن قائمیان، عماد سالک، صادق چوبک و .. اشاره نمود.

 دلم میخواست فقط نیم ساعت اونجا می بودم. حتی قول میدادم که لب از لب باز نکنم و مزاحمتی نداشته باشم!

 من خودم این کافه رو از نزدیک دیدم. ولی حیف که فقط ازش اسمی مونده. نه هیبتی مونده و نه قیافه ای! ولی واقعا هنوز سنگینی روح آدمایی که اونجا رفت و آمد داشتنو میشه حس کرد. حیاطش دیگه تمیز و مرتب نیست. درختها و بوته ها یا خشک شدن یا از قواره خارج شدن. وسایل همه کهنه و خاک خورده! یخچال قدیمی رنگ و رو رفته... آخ که حس عجیبی به آدم میده. داخل کافه پر از صندلی لهستانیایی هستش که روزگاری مد روز بودن!

 یکی از آدما که از قدیمیاست میگه این کافه شبهای باشکوهی رو تجربه کرده. شبهایی که ویگن اینجا میخوند و روشنفکرای تهران و بلکه ایران شبها خوش میگذروندن و دلشونو به همدیگه خوش میکردن و چشمک زدن ستاره ها رو تو حیاطش تماشا میکردن.

 ولی انگار حالا که تو نیستی دیگه کافه کافه نیست!

 حالا تو نیستیو بی تو دیگه کافه ،کافه نیست

 دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره

 هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست.

لینک
۱۳٩۱/۱٠/٢٦ - man20man31

   شاهکار جاودانه صادق هدایت   

مشهورترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات نه تنها ایران بلکه جهان است.

بوف کور را برجسته ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران است. این کتاب تاکنون از فارسی به چندین زبان ترجمه شده‌است.این رمان به سبک سورئالیستی‌ نوشته شده و مونولوگ یا تک گویی یک راوی است که دچار توهم و پندارهای روانی است.

کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود:

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. . .

رمان که تماما از نظرگاه متکلم وحده تعریف می‌شود از دو بخش نسبتاً مستقل تشکیل شده‌است. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیف‌ها و اشاره‌ها به هم مربوط می‌شوند.

×××

لینک
۱۳٩۱/۱٠/٢٥ - man20man31

   باز هم چند جمله از صادق خان هدایت   

  • در ته این زندگی مرگ است که ما را فرا می‌خواند

 

  • انسان را وقتی در گور می‌گذارند زمان برایش بی‌معنا می‌شود

 

  • فهمیدم تا ممکن است باید خاموش ماند تا ممکن است باید افکارم را برای خودم نگه دارم

 

  • همه از مرگ می‌ترسند من از زندگی سمج خود

 

  • می‌ترسم بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

 

  • کسی تصمیم به خود کشی نمی‌گیرد خود کشی با بعضی هاست

 

  • انسان در زندگی یک سرمایه بزرگ دارد آن سرمایه خود کشی است

 

  • تنها فایده تاریخ این است که انسان ازمطالعه اش از ترقی آینده بشر هم ناامید می‌شود
لینک
۱۳٩۱/۱٠/٢٥ - man20man31

   جملات قصار از صادق هدایت   

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. صادق هدایت                                                          

عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی  یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد . صادق هدایت

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند  و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند . صادق هدایت

 

زنان به سه مرد نیاز دارند:

مردی برای عشق ورزیدن ، مردی برای نیاز جنسی و مردی برای آزردن

اما مردان هنرمند می دانند که با عهده دار شدن هر سه نقش می توان زنان را از دو نفر دیگر بی نیاز کرد. صادق هدایت


فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! " صادق هدایت

  

مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند نه توانگر می شناسد و نه گدا. صادق هدایت

 

مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. صادق هدایت

 

مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. صادق هدایت

 

انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است. صادق هدایت

 

ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد. صادق هدایت

   

اگر مرگ نبود فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.صادق هدایت

منبع: وبلاگ جملات حکیمانه؛ jomalatziba.mihanblog.com

لینک
۱۳٩۱/۱٠/۱۸ - man20man31