همراهان صادق - دکتر پرویز ناتل خانلری - 1   

پرویز ناتل خانلری در اسفندماه ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران متولد شد. خانواده پدر و مادر او هر دو مازندرانی بودند و در حکومت قاجار شغل دیوانی داشتند. خانواده پدری خیلی زودتر از شهرستان نور، روستای ناتل از توابع شهرستان نور کنونی کوچ کرده‌بودند. جد او، میرزا احمد مازندرانی، ابتدا عنوان خانلرخان و بعد لقب اعتصام‌الملک گرفت. میرزا خانلرخان اعتصام‌الملک تا پایان عمر، مشاغلی در وزارت امور خارجه داشت و مدیر کل وزارت خارجه بود. پدر خانلری، میرزا ابوالحسن خان خانلری (۱۲50 ۱۳09خورشیدی)، ابتدا دروزارت عدلیه و سپس در وزارت امور خارجه خدمت می‌کرد و از سال 1278 به مدت ده سال در تفلیس و پترزبورگ مأموریت سیاسی داشت. در سال مشروطیت به تهران آمد و ازدواج کرد، لقب اعتصام‌الممالک گرفت و در سال ۱۳۰۹در تهران درگذشت. نام خانوادگی «خانلری» از لقب جد او «خانلرخان» گرفته شده‌است. کلمهٔ «ناتل» (نام قدیمی شهری در مازندران) به پیشنهاد نیما یوشیج (پسرخالهٔ مادرش) بر نام خانوادگی او افزوده شد و با آنکه خود همیشه آن را به‌کار می‌برد، در شناسنامهٔ او نبود. پرویز ناتل خانلری تحصیلات ابتدایی را در مدرسه سن‌لویی، مدرسه آمریکایی تهران ومدرسه ثروت تهران گذراند. درس‌های دورهٔ اول دبیرستان را به‌طور متفرقه امتحان داد و هنگام ورود به دارالفنون برای دوره دوم متوسطه، به تشویق بدیع‌الزمان فروزانفر، که آن زمان معلم دارالفنون بود، رشته ادبی را انتخاب کرد. سپس وارد دانشسرای عالی شد و در سال ۱۳۱۴ دانشنامهٔ لیسانس زبان و ادبیات فارسی را از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از گذراندن دوره آموزشیِ خدمت نظام وظیفه، از سال ۱۳۱۵ به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و مدتی دبیر دبیرستان‌های رشت بود. سپس ضمن تدریس در دبیرستان‌ها، دوره دکتری زبان و ادبیات فارسی را گذراند.

در سال ۱۳۲۲ خانلری جزو اولین گروه دریافت‌کنندگان دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران بود. موضوع پایان‌نامه دکتری او «تحول غزل در شعر فارسی» بود که به راهنمایی ملک‌الشعرا بهار به انجام رساند و بعدها با عنوان «تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی» به چاپ رسید. پس از پایان خدمت وظیفه، دوران خدمت در دانشگاه تهران را آغاز کرد. خانلری کرسی «تاریخ زبان فارسی» را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ایجاد کرد و تا سال ۱۳۵۷، خود متصدی تدریس آن بود. از دانشجویان و شاگردان موفق او می‌توان به دکتر قدمعلی سرامی اشاره کرد. در همان اوایل دوران خدمت در دانشگاه تهران، در سال ۱۳۲۵ انتشارات دانشگاه تهران را بنیان گذاشت و خود به مدت پنج سال مدیریت آن را برعهده داشت.

×××

لینک
۱۳٩٤/٦/٤ - man20man31

   خاطره امیر هوشنگ کاووسی از صادق هدایت در پاریس   

امیر هوشنگ کاووسی، پدر نقد فیلم در ایران، متولد 1301 تهران، دارای مدرک کارشناسی ارشد فیلمسازی از مدرسه عالی آموزش فنی سینماتوگرافی "ایدک" و دکتری از دانشکده ادبیات دانشگاه سوربن است. وی از زمره اولین نویسندگان ایرانی است که ادبیات سینمایی را در زبان فارسی رواج داد. سال ها تدریس و تألیف و ترجمه صد ها مقاله و کتاب های متعدد حاصل عمری است که دکتر کاووسی در معرفی سینمای ایران و جهان صرف کرده است. با این معرفی اکنون به خاطره ای که ایشان از صادق هدایت نقل کرده اند می پردازیم:

...یکى از روزهاى سال 1950 که براى کارى به سفارت رفته بودم در اتاق آقاى فریدون هویدا، وابسته مطبوعاتى، مرحومان دکتر پرویز ناتل خانلرى و صادق هدایت را دیدم، هویدا ضمن معرفى من گفت: که آقاى کاووسى دانشجوى رشته سینما است. البته احتیاجى به معرفى نبود، چه، در دبیرستان فیروز بهرام در سال چهارم و پنجم، خانلرى دبیر ادبیات ما بود و مرا مى شناخت و با صادق هدایت هم از تهران آشنایى داشتم...

این جا نکته اى را باید بیفزایم: در شش دوره سالانه، در دوران رضاشاه، دانشجو براى تحصیل به اروپا، آلمان و به ویژه فرانسه با هزینه وزارت معارف فرستاده مى شد که از آن جمله بودند: مرحومان مهندس بازرگان، دکتر صدیقى و بسیارى دیگر، آنان مهندس در رشته هاى مختلف، دکتر حقوق و اقتصاد و سیاست و علوم مختلف، پزشک و غیره به وطن باز مى گشتند در آن دهه از 1930 میلادى که آنها در اروپا درس مى خواندند، سینماى فرانسه و آلمان از نظر مکتب هاى خود، گامهاى درخشانى را برداشته بودند. هیچ یک از این دانش آموختگان در بازگشت اشاره به این هنر که در سالهاى 20 میلادى با عنوان «هنر هفتم» تعمید یافته بود، و نامهایى مثل کوکتو، کانودو، دُلوک و دیگرانى در فرانسه، در چهار بر فرهنگ این هنر مى درخشیدند، نکرده اند، مگر، مرحوم صادق هدایت که او هم براى تحصیل دندانپزشکى در یکى از این دوره ها به فرانسه اعزام شده بود. مرحوم هدایت گرچه دانپزشکى را ادامه نداد ولى با توشه اى از شناخت هنر و ادبیات به ایران باز مى گشت و در نوشته هایش اشاراتى به سینما دارد...

در آن روز دیدار در دفتر وابسته مطبوعاتى سفارت ایران، هدایت از من خواست چنانچه یکى از سینه کلوب هاى پاریس این دو فیلم: «اوپراى سه پولى» (چهار پولى، در نسخه فرانسوى) اقتباس از برتولدبرشت، ساخته ژرژ ویلهلم پابست، فیلمساز آلمانى، 1933 و «مرتع سبز» فیلم ملودرام آمریکایى اقتباس از (کتاب مقدس) ساخته ویلیام کیگلى با شرکت بازیگران سیاه پوست، 1936 را در برنامه نمایشى آنها دیدم، او را خبر دهم، که در جواب گفتم خودم به سراغتان مى آیم تا همراهىتان کنم. در پُرس و جو، افسوس، نه سینما تک و نه سینه کلوب ها، هیچ یک، این دو فیلم را در برنامه سال پیش رو نداشتند، ویدئو کاست هم هنوز وجود نیافته بود که نسخه مغناطیسى این دو اثر را از بازار تهیه کنم و تقدیمش دارم...

یکى از یاران هدایت و خانلرى که او هم از محصلین اعزامى قدیم به فرانسه بود و سمت استادى در دانشگاه را داشت و همسرش فرانسوى بود و ترجمه با نثر بدیع فارسى «خاموشى دریا» تهران 1321 از اوست: مرحوم دکتر حسن شهید نورایى، در این هنگام در پاریس مى زیست و از بیمارى کلیه در رنج بود، ما دانشجویان گاه گاه به دیدارش مى رفتیم، به ویژه در آخرین روزهاى حیاتش... یک روز، ناگهان دانستیم که در اثر همین بیمارى فوت کرده است! عده اى از دانشجویان براى شرکت در تشییع جنازه او، با یک دسته بزرگ گل داوودى سفید، از سوى هیأت اجرایى دانشجویان ایرانى مقیم فرانسه، به خانه اش در پرت دوفین پاریس رفتیم. همین طور که در حیاط مشجر زیباى خانه در انتظار رسیدن اتوموبیل مخصوص حمل جنازه بودیم، دوست دانشجویم: سعید فاطمى (دکتر سعید فاطمى استاد بازنشسته ادبیات تطبیقى در دانشگاه تهران) که از راه مى رسید، به من گفت مى گویند: دیشب صادق هدایت، در خانه اش خودکشى کرده... خبر ناگهان و حیرت آور بود چون که دو سه روز پیشتر هدایت و یکى از دوستانش را در یکى از کافه هاى بولوار سن میشل (کارتیه لاتن) ملاقات کرده بودم. گفتم حتماً شایعه است. اما عصر همان روز در روزنامه «Le soir» که مدیریت آن را فرائسوا آراگون داشت، خواندم: صادق هدایت نویسنده ایرانى در آپارتمان خود در بخش هجدهم پاریس با گاز خودکشى کرده، فردایش روزنامه هاى دیگر این خبر تأسف آور را نوشتند... بعد ما دانستیم که او پس از مسدود کردن تمام منافذ اتاق، شیر گاز را باز کرده و خوابیده و همسایه در احساس بوى گاز، پلیس و (پومپیه ــ ساپور) را خبر کرده و آمده اند و شیر گاز را بسته و جنازه را به پزشکى قانونى انتقال داده اند. ما دانشجویان علاقه مند به دکتر شهید نورایى و هدایت از تشییع جنازه شهید نورایى آرام نگرفته، با یک دسته گل داوودى سفید دیگر، جنازه نویسنده بزرگ را از پزشکى قانونى، تا مسجد پاریس مشایعت کردیم و بعد نیز براى دفن او در بخش مسلمانان گورستان پرلاشز که مولى یرو آلفرد دوموسه و شوپن و دیگر بزرگان سیاست و هنر و ادب در آنجا مدفونند، جنازه را از مسجد مسلمانان تا گورستان همراهى کردیم. و سال بعد در مراسم بزرگداشت یاد او، هیأت اجرایى دانشجویان ایرانى مرا مأمور سخنرانى بر سر مزار او کرد که شمه اى از وضع خانوادگى هدایت، و مقام هنریش را به دو زبان فرانسه و فارسى در حضور جمع زیادى ایرانى و فرانسوى سخن گفتم که متن صحبت من در بولتن دانشجویان که مسئولیت انتشار آن را مرحوم فریدون رهنما داشت درج گردید.

مرحوم صادق هدایت در جوانى، در گروه محصلین اعزامى به پاریس رفت و پس از رها کردن ادامه تحصیل دندانپزشکى به گروه سور رِآلیست پیوست و در گروههاى آنان در کافه «لاروُتُند» در چهار راه مونپارناس ــ راسپاى شرکت مى کرد ــ ریاست گروه را آندره بروتون داشت و در شمار اعضاى آن نقاش پیکاسو بود و فیلمساز بونوئل که از اسپانیا مى آمدند و ژرژ سادول، مورخ سینما و آراگون و ژاک پرهور شاعر و لئون موسیناگ ناقد هنر و عده اى دیگر که نامشان در ایران ناشناخته است، در اعتقاد سیاسى، گروه، هواخواه تروتسکى بود، بعدها پیکاسو و آراگون و سادول و عده اى دیگر به حزب کمونیست استالینى فرانسه پیوستند. عده اى هم خواهان خودکشى شدند، از آن جمله هدایت بود که به این قصد خود را به رودخانه (مارن) نزدیک پاریس انداخت که نجاتش دادند و این اندیشه بیهوده بودن زندگى، همچنان در نهاد او ریشه داشت و نیز، چون به فرانسه و زبانش و فرهنگش علاقه مند بود. پس از پایان جنگ دوم جهانى به پاریس دوران جوانى اش بازگشت و چون مستمّرى براى ادامه زندگى در پاریس نداشت، قصد خودکشى که در ضمیرش ریشه دوانده بود، او را به این کار واداشت... یادش گرامى است.

ماخذ : مجله بخارا - شماره 43  تابلویى از خاطرات دور  نوشته امیرهوشنگ کاوسى

***

لینک
۱۳٩٤/٥/٢٦ - man20man31

   نظر یکی از شعرا و ادیبان هم عصر، در مورد صادق هدایت   

یوسفعلی میرشکاک، شاعر، نویسنده، طنزپرداز و منتقد سیاسی عصر حاضر که اتفاقا از دوستان رهبر ایران نیز می باشد، درباره صادق هدایتف حرف های جالبی زده که در نوع خود جالب توجه است چرا که معمولا از افرادی از این دست، معمولا جز لعن و نفرین و بد و بیراه به صادق عزیز چیزی نشنیده بودیم!

ایشان که به نظر می آید محتاطانه و بسیار محدود  اما منصفانه به صادق نظر کرده، می‏ گوید: «رمان صناعتی است که از غرب وارد فرهنگ ما شده است، مانند سینما، تئاتر و دیگر رسانه‌های فرهنگی. اما اولین کسی که توانست رمان را بومی این سرزمین کند، صادق هدایت بود. صادق هدایت فضای کابوس‌وار کافکا را وارد ادبیات ایران و آن را بومی کرد». 

همین که ادیبان این کشور بتوانند بدون کینه درمورد کسی که اشتراک عقیدتی با او نداشته، منصفانه و با آرامش صحبت کنند جای امیدواری و خوشحالی است.

باور کنید خوشحال شدم...

 

×××

لینک
۱۳٩٤/٤/٢٩ - man20man31

   گروه ربعه   

 

در آن دوران گروهی از نویسندگان و ادیبان فاخر بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفته مجتبی مینوی هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.

این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودندشامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند.

گفتگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در باره این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.

 

سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار می‌توان به مجموعه انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حمله مغول» از صادق هدایت می‌باشد.

این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده‌است. مجموعه داستان‌های کوتاه «سایه‌روشن» (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامه مازیار با مقدمه مینوی، کتاب مستطاب وغ‌وغ ساهاب با همکاری مسعود فرزاد. این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیه تهران احضار شد این شکایت از طرف مستقیم علی اصغر حکمت وزیر معارف وقت تنظیم شده بود و اینگونه صادق هدایت از اولین ممنوع‌القلم‌های تاریخِ سانسور ایران شد.

مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج»، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش محلل مرده‌خورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید.

 

 ×××

لینک
۱۳٩٤/۳/٢٦ - man20man31

   رضا عطاران بر سر مزار صادق هدایت   

این عکس رو آقا رضا عطاران، از هنرپیشه ها و کارگردانان خوب کشورمون وقتی برای فیلمبرداری فیلم ردکارپت رفته بود فرانسه، گرفته و در اینستاگرام خودش گذاشته بود. جای همه دوستدارانش خالی...

 

رضا عطاران بر سر مزار صادق هدایت

 

×××

 

لینک
۱۳٩٤/٢/۳٠ - man20man31

   چند جمله از صادق خان بشنوید   

 صادق هدایت

هر کس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.


مردم هرچه بکارند همان را درو خواهند کرد.


چه می شود کرد ؟ سرنوشت پر زورتر از من است.


قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.


انسان به نحوی با حیوانات رفتار می کند که زندگی بر آنها دشوار تر از مرگ است.


انسانها زندگانی را پیوسته دشوار نموده، گمان می‏کنند به خوشبختی خواهند رسید.

 

×××

لینک
۱۳٩٤/٢/۳٠ - man20man31

   یک داستان جذاب و قشنگ دیگه از صادق خان: اسیر فرانسوی   

اسیر فرانسوی

دوستان عزیز کتابخون و اهل کتاب و مطالعه؛

کسانی که با خواندن کتاب مست میشن و روزگار خودشون رو بهتر میگذرونن

اینبار داستان «اسیر فرانسوی»، که البته فقط و فقط دو صفحه هستش!

اتفاقا میخواستم این داستان رو به همه کسانی که وقت مطالعه ندارن هم توصیه کنم. باور کنید فقط 3 دقیقه وقت شما رو میگیره. مطمئنم بعد از خوندنش با قبل خودتون فرق خواهید داشت!

«دانلود داستان اسیر فرانسوی»

لینک
۱۳٩۳/٥/٢٥ - man20man31

   برداشت ها از یک داستان زیبا و کوتاه صادق هدایت؛ مادلن   

داستان مادلن اثر صادق هدایت

دوستان عزیز و فرهیخته

امروز چه کاری مهمتر از خواندن داستان دو صفحه از صادق هدایت در اوقات بیکاری وسط روز می تونه باشه؟ مطمئن هستم کمتر از 3 دقیقه بیشتر وققتون رو نخواهد گرفت. پس زود دانلود کنید تا شما هم از جمله کسایی باشید که آثار صادق هدایت رو خواندند:

«دانلود کتاب مادلن اثر صادق هدایت»

 

بعد از اینکه این داستان کوتاه رو خوندید، خوشحال می شم اگر برداشت و تفسیر خودتون رو از این داستان بیان کنید.

مطمئنم با ارائه تفسیر شما در اینجا، خیلی ها هم درک بهتری از آثار صادق پیدا خواهند کرد.

لینک
۱۳٩۳/٤/٢٥ - man20man31

   خاطره ای از دکتر تقی تفضلی و دیدگاه صادق هدایت درمورد موسیقی ایرانی   

دوستان عزیزم؛

این بار خاطره ای نقل میکنم از یکی از بزرگان ادب این مرز و بوم، که درمورد صادق خان هدایت است، به قلم توانای مهدی اخوان ثالث که به حق به جان می نشیند:

در پاریس بودم، سال ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه ی من .

گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد.

لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن . مینایی از باده ی فرنگان داشتم ، پیش گذاشتم . نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم ، از همه دستی ، گوناگون .

خواستم آن صندوقچه کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را ، آن هم چون عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه ی شریف ترین الحان فرنگ را ، که همه را نیک می شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک تر به زمانه ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید . هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره ی زنار فرنگ گشوده ، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته ، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سرمی جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد پر کرد و به دستم داد با ا ندکی نقل و مزه و گفت: " افشاری"  و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر.

من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم تر و بهنجار تر . می رفتم و می رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه ای از صادق برآ مد و گفت: بس است ! بس، بس. و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام پدر شنیده.

ساز فرو هشتم و سویش دویدم . دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار . گذاشتم و لختی گذشت . باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم . اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت ، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت:

"همه ی انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادویی را، این موسیقی عجیب و بزرگ و ژرف را، همه خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می اندازد و همه ی درد و اندُهان خفته بیدار می کند . تا سر منزل جنون می کِشدم، می کُشدم، من تاب این را ندارم!"

×××

لینک
۱۳٩۳/٤/٢۱ - man20man31

   عکس جالب از صادق   

 

این هم یه تصویر از داخل خانه پدری صادق خان هدایت در خیابان لاله زار تهران

لینک
۱۳٩۳/٤/٤ - man20man31

   مروری دوباره بر زندگی صادق هدایت   

صادق هدایت

صادق هدایت در سال 1281 خورشیدی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت.

سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی، خود را به رود "سن" انداخت اما یک ماهیگیری که آن اطراف بود نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد.

سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود ادامه داد.

در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، اما به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی ایران و بعد هم در اداره اقتصاد و مدتی بعد هم در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند.

در فروردین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست . . .

 

×××

لینک
۱۳٩۳/۳/۱٧ - man20man31

   به بهانه برخی نقدها به آثار صادق هدایت   

یا درود بر آن دسته از مخالفان و منتقدین صادق هدایت عزیز که برخلاف سایر مخالفان هدایت، لااقل آثار صادق رو می خونند و بعد نقد میکنند. در حالی که شاید 95% مخالفان صادق، اصلا حتی یکی از آثار هدایت رو هم نخوندند!!

گاهی ما دوست داریم مطلبی که ما میپسندیم رو بخونیم و بالطبع اگر به اون نرسیم، احساس خوبی در مورد اون اثر ادبی نداریم. گاهی با تحریف واقعیت می توان مخاطبین فراوانی را جذب نمود. ولی اون اثر ارزش واقعی و تاریخی نداره. درست مثل فیلم 300 که در سطح جهان خیلی ها جذبش شدن. درحالی که خیلی ها میدونن واقعیت نداشته و تاریخی نیست. از طرفی میبینیم فیلم هایی که کاملا مستند و بر مبنای واقعیت هستند، ولی اغلب مردم تمایلی ندارند که اینگونه آثار هنری را ببینند. البته که این دلیلی بر بی ارزش بودن اون اثر نیست. آثار صادق دقیقا به همین شکل هستند. درسته که خیلی ها ممکنه اون رو غم انگیز بدونن یا با خوندنش افسرده بشن ولی صادق، چیزی جز حقیقت نگفته. حرفش واقعیت محضه. شاید انتظار داشتیم که سرانجام داستانهای صادق، کمی شیرینتر بود ولی در دنیای واقعی چی؟ آیا میتونیم انتظار داشته باشیم که یه انسان در دوران پیری باز هم مثل زمان نوجوانیش پرقدرت و شاداب بشه؟ معلومه که نه. آیا از این اثر هنری خداوند ایرادی نمیگیریم که چرا آخر داستانش اینقدر تلخ و مایوس کننده و افسرده کنندست؟ آیا همچین سوالی تابحال از خودتون و خدای خودتون کردید؟ آیا اینکه ما انسانها در پایان هممون میمیریم، دلیلی بر بی ارزش بودن آفرینش ماست؟ معلومه که نیست!

صادق هم دقیقا همین کارو کرده. صادق اصلا چیزی از خودش ننوشته. در حقیقت داستانها و آثار هنری خداوند رو نقد کرده. نقدی که کاملا منطبق بر واقعیته و تلخی خوشو از تلخی دنیای واقعی گرفته. آیا شما سیر قهقرایی ما در زندگی رو نفی میکنید؟ آیا زوال قدم به قدم انسانها در طول زندگیشون و نزدیکیشون به مرگ رو نمی بینید؟

تمام شکایت صادق از همین زوال آهسته آهسته و ناملموسه. چیزی که ما بهش عادت میکنیم و فقط با گذشت زمان طولانی و به یکباره اون رو حس میکنیم. و وقتی اونو حس میکنیم که کار از کار گذشته و راهی به عقب نیست. اصلا همین که ما راه بازگشت به عقب نداریم خودش بزرگترین تراژدی زندگی ماست.

خود ما بارها آرزو میکردیم کاش اینجور نبود. ولی حتی این همه محدودیت هم دلیلی بر زشت بودن این اثر هنری یعنی آفرینش انسان نیست. این اثر، کاملا هنرمندانه و زنده و زیباست. آثار صادق هم همینه. همشون نقد صادقانه بر زندگی انسان هستند. تلخی این آثار دلیلی بر نازیبایی اونها نیست. باز هم بخونیم. آثار هدایت را بخونیم

از همه این حرفا گذشته، کاش واقعا ته زندگی با مرگ تموم نمیشد. کاش پایان خوش بعضی از فیلمهای هندی برای ما هم وجود داشت و واقعی بود...

لینک
۱۳٩۳/٢/٢۸ - man20man31

   صادق هدایت، مجاز یا غیرمجاز؟   

صادق هدایت در حال خوردن دیزی با دوستان و اقوام!

صادق هدایت (نفر سمت راست) درحال صرف آبگوشت در منزل پدری همراه با دوستان و آشنایان

 

بالاخره آوردن نام صادق هدایت کار درستی است یا نه؟ مطالعه و یا انتشار کتاب های این نویسنده بزرگ ایران، در کشور خودش کاری قانونی محسوب می شود یا غیر قانونی؟

 انتشار کتاب‌های صادق هدایت در حالی در ایران ممنوع شده است و هیچ کتابی از او اجازه فروش ندارد که کتاب‌های او در اروپا و از سوی یک ناشر انگلیسی منتشر می‌شود و پخش آن‌ها را نیز سایت آمازون برعهده گرفته که تا به حال و تنها طی دو سال، بیش از 50 هزار نسخه از این آثار در سراسر دنیا توزیع شده و به فروش رسیده است و مردم و مشتاقانش در سراسر دنیا را سیراب کرده است.

کتاب‌های «انسان و حیوان»، «فرهنگ عامیانه مردم ایران»، «خیام صادق هدایت»، «سه قطره خون»، «نیمه پنهان»، «سرگذشت صادق هدایت»، «سگ ولگرد»، «زنده به گور»، «مرغابی، عشق و ابدیت»، «یکصدسالگی صادق هدایت» و آلبوم «از مرز انزوا» شامل عکس‌های صادق هدایت، پس از انقلاب با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده‌اند اما چند سالی است که اجازه تجدید چاپ ندارند.

همچنین در اخبار می خوانیم که جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق هدایت می‌گوید: در چند ماه گذشته در دو نوبت از طریق نامه‌نگاری از معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تقاضا کرده‌ایم که 10 عنوان از کتاب‌های هدایت که پس از انقلاب به کرات منتشر شده‌اند تجدید چاپ شوند، اما متاسفانه هنوز هیچ جوابی به ما داده نشده است. استنباط شما از این ماجرا چیست؟

البته در ایران آثار هدایت مثل آثار چند نویسنده دیگر در پیاده‌رو‌های خیابان‌های شهرهای بزرگ به صورت افست به فروش می‌رسد و مردم و علاقمندان می‌توانند به راحتی، چاپ البته بی‌کیفیت آن‌ها را با قیمت‌های پایین تهیه کنند. درست مثل هر چیز دیگر که مردم مشتاق آن هستند ولی از سوی دولت ممنوع اعلام شده است!

 

***

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٠ - man20man31

   یک عکس از صادق خان   

صادق خان در منطقه قلهک تهران

صادق خان هدایت در محله قلهک تهران - سال 1309

این محله الان اصلا شباهتی به اون وقتهاش نداره. کاش میشد فهمید این جایی که صادق عکس گرفته دقیقا الان کجای قلهک قرار داره.

***

لینک
۱۳٩۳/۱/۳۱ - man20man31

   چاپ آثار هدایت در مصاحبه جالب جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق خان   

برادرزاده صادق هدایت روز 17 اسفند 1392 در گفت‌وگویی بسیار جالب و خواندنی با  خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: در دولت احمدی‌نژاد به ناشر جدید اجازه چاپ آثار صادق هدایت داده نشد،‌ اما قبل از آن به تعداد زیادی از ناشران مجوز انتشار کارهای هدایت را دادند. در آن دوران ما تمام این آثار را بررسی کردیم و دیدیم متأسفانه به طور وحشتناکی به تغییر، تحریف و حذف آلوده‌اند. این‌ها آثار صادق هدایت نیست؛ کاریکاتوری است از آثار هدایت. جهانگیر هدایت می‌گوید بسیاری از کارهایی که از صادق هدایت چاپ شده به تغییر،‌ تحریف و حذف آلوده است.

جهانگیر هدایت

او افزود: در این مورد من به‌شدت به ارشاد شکایت کردم و حتا هر کتابی را تجزیه کردم و نوشتم در چه صفحه و سطری چه چیزی تغییر کرده است. با این دقت جدولی درست کردم و به ارشاد فرستادم. ارشاد تنها کاری که کرد این بود که جدول من را به همه ناشران فرستاد که شما این کار را کرده‌اید. ما به‌عنوان بازماندگان صادق هدایت، حق مالی نداریم، ‌اما حق معنوی ما هیچ‌وقت از بین نمی‌رود؛ ‌یعنی می‌توانیم به کسانی که در آثار هدایت دست می‌برند اعتراض کنیم. من وقتی دیدم ارشاد هیچ کاری نمی‌کند، اظهارنامه اصلی دادگستری را به همه آن ناشران دادم که از این کار بسیار مبتذل دست بردارند. بعد از این جریان‌ها هم دوران دولت احمدی‌نژاد شروع شد که مجوزی داده نمی‌شد.

جهانگیر هدایت درباره آثاری که ناشران مورد اشاره‌اش از صادق هدایت منتشر کرده‌اند، اظهار کرد: از نظر ما خاندان هدایت، کار ناشرانی اصالت دارد که متن آثارشان را از ما گرفته‌اند و با ما همکاری داشته‌اند؛ این ناشران عبارتند از: نشر چشمه، انتشارات ورجاوند، نشر دید، نشر نظر، انتشارات جاویدان و انتشارات صادق هدایت.

او در ادامه افزود: کارهایی که نشر نگاه از صادق هدایت منتشر کرده، مشکل دارد. این ناشران کتاب‌ها را به ارشاد می‌برند، تمام کتاب را می‌زنند و کتاب مثله‌شده را چاپ می‌کنند، عکس رنگی صادق هدایت را هم روی جلد می‌زنند و به اسم کتاب هدایت می‌فروشند. اگر کتاب چاپ نشود، بهتر از این است که چیزی چاپ شود که هدایت آن را ننوشته است.

برادرزاده صادق هدایت در عین حال درباره کتاب‌هایی که دست‌فروش‌ها عرضه می‌کنند و به شکل افست تهیه شده است، گفت: اتفاقا آن افست‌ها از همه بهتر است؛ چون خود ما قبل از انقلاب اجازه چاپ‌شان را داده‌ایم. من قبل از انقلاب شخصا درباره چاپ این آثار نظر می‌دادم. بنابراین اصالت آثاری که از روی آن‌ها افست می‌شود، بیش‌تر است. ممکن است اشتباه حروف‌چینی داشته باشند،‌ اما سانسور نشده‌اند.

او افزود: در حال حاضر کتابی از صادق هدایت چاپ نمی‌شود. حتا به کتاب‌هایی که من درباره هدایت نوشته‌ام، اجازه چاپ نمی‌دهند و به آلبوم نقاشی‌ها و عکس‌های هدایت هم اجازه تجدید چاپ داده نمی‌شود. آلبوم کارت‌پستال‌های هدایت شش سال است در ارشاد مانده است. ما وقتی دیدیم آثار صادق هدایت در مملکت خودش این وضع را دارد،‌ از پنج – شش سال قبل در انگلستان شروع به چاپ تمام آثارش کردیم که از طریق آمازون در سراسر دنیا توزیع می‌شود.

جهانگیر هدایت همچنین درباره وضعیت خانه صادق هدایت گفت: خانه صادق هدایت به انبار و زباله‌دانی بیمارستان امیراعلم تبدیل شده است. البته جلو در نوشته شده خانه ثبت ملی است، اما کسی حق ندارد داخل برود و یکی از آشنایان ما که به ترتیبی وارد خانه شده 300 عکس از خراب‌کاری‌های داخل خانه تهیه کرده است. تا امروز در وضعیت این خانه بهبود ایجاد نشده است. دارند از این خانه دوران قاجار که جزو آثار ملی است، نهایت سوءاستفاده را می‌کنند، در حالی‌که آن خانه باید جایی باشد که از همه جای دنیا به بازدیدش بیایند و این به نفع ادبیات، فرهنگ و اعتبار مملکت ماست. آخرین باری که من به این خانه رفتم، یک روز جمعه در شهریورماه بود که یک روز یک مؤسسه توریستی، تور خانه هدایت گذاشته بود. از من هم خواستند بروم و برای شرکت‌کننده‌ها راهنمای تور شوم. آن‌ها برای این کار از رییس بیمارستان امیراعلم اجازه گرفته بودند.

او در ادامه اظهار کرد: در حال حاضر این خانه وضعیت بسیار اسفناکی دارد و مالکیت آن کاملا مبهم است؛‌ چون خانه از طرف دولت قبل خریداری شد که به موزه هدایت تبدیل شود،‌ بعد بلاتکلیف ماند و بیمارستان آن را تصرف کرد، وگرنه بیمارستان سند و مدرکی ندارد. درواقع باید خانه را به ما می‌سپردند. توجه نکردن به میراث فرهنگی در این مملکت مسأله‌ای فوق‌العاده سؤال‌برانگیز است.

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - هفتم: کافه رستوران ماسکوت (La Mascotte) (طلسم)   

موسیو ایزاک صاحب «ماسکوت» پیرمردی مسیحی یا جهود و اهل فرانسه بود. در حدود سال‏های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ گویا برای اداره کردن هتل رامسر یا یکی دیگر از هتل‎‎های پهلوی استخدام شده و به ایران آمده بود. در سال‎‎های پس از شهریور 1320 از کار هتل‎داری دست کشیده و به تهران آمده و در خیابان فردوسی زیر خیابان کوشک کنونی مغازه‎ای اجاره کرده بود.

خیابان فردوسی قدیم

La Mascotte به معنای «طلسم» می باشد که اکنون نیز کافه‏های بسیار زیادی در پاریس به این نام وجود دارند و خدمات خاصی را به مشتریان خود ارائه می کنند.

بالای این مغازه، دو سه تا بالاخانه بود که خودش و خواهرش و خواهرزاده یتیمش زندگی می‎کردند. نام خواهرزاده موسیو ایزاک «ککو» بود که دست راستش از مچ فلج و خم بود. گویا هدایت ترحمی خاص به آن دختر فلج ماسکوت داشته و یک مجسمه سرامیک به او هدیه داده بوده که همواره در دید مشتریان بوده است. صورتی ذوزنقه‎ای داشته و پای راستش هم می‎لنگید و مو‎هایی وزوزی داشت که به‎صورت بیش از سی ساله‎اش حالتی منحصر به فرد می‎داد که به سادگی از یاد نمی‎رفت.

ایزاک نام کافه‎اش را «ماسکوت» گذاشته بوده اما نامی روی تابلو یا شیشه مغازه نوشته نشده بوده است. یعنی مغازه تابلویی نداشت و گویا نام «ماسکوت» را خود ایزاک بر سر زبان‎‎ها انداخته بود. «ماسکوت» یک پیش خوان کوچک داشته با چهار یا پنج تا میز و صندلی در فضایی به مساحت بیست متر مربع.

محیط ماسکوت بی‎شباهت به دکه‎‎های فقیرانه سی سال پیش‎تر پاریس نبود. دکه موسیو ایزاک دم غروب باز می‎شد و تا پاسی از شب گذشته باز بود و روز‎ها خواهر و خواهرزاده‎اش خوراک شب مشتریان را فراهم می‎کردند. غذای ماسکوت همگی بدون گوشت و پاکیزه بود و با ظرافت خاصی درست می‎شد. غذاهایش عبارت بود از: خیار، گوجه فرنگی، عدس و لوبیا‎ی پخته، تخم مرغ آب پز، کلم پیچ خرد کرده، کاهو، اسفناج پخته، ترب، تربچه، سبزی خام و... . البته موسیو ایزاک یک پریموس نیز داشت که اگر مثلا کسی نیمرو می‎خواست برایش درست کند.

صادق هدایت دم غروب از کافه فردوسی به‎سوی ماسکوت راه می‏افتاد و اغلب کسانی که بر سر میز او در کافه فردوسی بودند، دنبال او راه می‎افتادند و به ماسکوت می‎رفتند. مشتری‎‎های ماسکوت از طبقه خاصی بودند، زیرا غذای ماسکوت باب دندان مردم معمول کافه رو نبود و اغلب مشتریان این کافه دوستان و آشنایان نزدیک هدایت بودند. از جمله افرادی که به ماسکوت می‎رفتند می‎توان به دکتر محسن هشترودی، ذبیح بهروز، دکتر پرویز ناتل خانلری، پرویز داریوش، داریوش سیاسی، حسن قائمیان، دکتر روح بخش، فریدون فروردین، هوشنگ فروردین، مهدی آزرمی، اکبر مشکین، شهید نورایی، صادق چوبک و انجوی شیرازی و… اشاره کرد. شاید بعضی از کسانی که از آنها نام‎ برده شد، بیش از یکی دو سه بار به ماسکوت نرفته باشند، ولی بقیه اغلب شب‎‎ها در ماسکوت بودند.

صادق هدایت پس از مصرف غذای مختصر و اندکی مشروب در ماسکوت، گاهی با «دکتر هالو» (روح بخش) و گاهی با دیگری به بازی تخته نرد می‎پرداخت. یکی از جالب‎ترین زمان‎ها در محضر هدایت هنگامی بود که او در ماسکوت با دکتر هالو یا کس دیگری از حواریون خود که جرأت می‎کرد تا با صادق خان تخته بازی کند، به این بازی می‎پرداخت. کرکری‏ها و شوخی‎‎های فی‏البداهه هدایت پشت سر هم از دهانش بیرون می‎پرید: «این دیگه خیر خونه شد»، «کبود و سیاهت می‎کنم»، «کاری به سرت بیارم که صدای یاقدوست به فلک برسد»، «یک دو با یک» «این دیگه خیر خونه است»…

این‎ها هنگامی بوده که تاس خوب آمده بود. اما اگر تاس بد می‎نشست، دشنام و متلک را حواله می‎نمود : «ریدمون شد»، «نصیب نشه!»، «خاک بر سر!»، «گندش در اومد»، «افتضاح!»، «Merde»، …

باری تنها تفریح هدایت در ماسکوت همین تخته نرد بود. هرچند هدایت گاهی هم در ماسکوت به بازی شطرنج می‎پرداخت، اما در شطرنج بازی هیچ‏گونه شوخی و سرصدایی نمی‎کرد. بازی شطرنج او توام با تفکر و تعمق و سکوت بود.

***

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱۱ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - ششم: کافه رستوران پرنده آبی   

این کافه رستوران در نبش میدان فردوسی قرار داشت که اکنون به‎جای بخشی از آن «داروخانه ورامین» و به‎جای بخش دیگری از آن، مغازه «‎آوری» قرار دارد.

«پرنده آبی» کافه رستورانی محقر، بدون هیچ زینت و زیور و منظره چشمگیری بوده که پاتوق دکتر روح بخش بوده است. غذا‎های این رستوران چندان گران نبوده و بیشتر مشتریان آن را شماری ارمنی و تعدادی مسلمان تشکیل می‎دادند. صادق هدایت در پاییز و زمستان که گه گاه به «پرنده آبی» می‎رفت، در آن‎جا تخته نرد هم بازی می‎کرد.

میدان فردوسی

لینک
۱۳٩٢/۱٢/٤ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - پنجم: کافه رستوران باغ شمیران   

این کافه که بالاتر از چهارراه استانبول قرار داشت، گذشته از شیرینی فروشی دارای یک باغچه هم بود. بر زمینش خاک رس ریخته و در میان آن، درختان بید و افرا با گل‎‎های لاله عباسی، پیچک و نیلوفر کاشته بوده‎اند. فضایی بود که حدود صد تا صندلی را در خود جای می‎داد. میز و صندلی‎‎ها را لابه‎لای درخت‎‎ها می‎گذاشتند و ارکستر و گاهی مطرب‎‎های روحوضی می‎آوردند.

هدایت اغلب آخر شب‎‎های تابستان تا اوایل پاییز به این کافه می‎رفت و اغلب چیز زیادی آن‎جا به جز یک خیار و گوجه فرنگی با یک استکان ودکا نمی‎خورد.

این کافه بیشتر پاتوق لات‎‎های پول‎دار بود. البته میزی که هدایت می‎نشست به کلی از آنها جدا بود. ارکستر و گاهی وقت‎‎ها مطرب‎های روحوضی هم داشت، اما او پشتش را به ارکستر و مطرب‎ها می‎کرد و ابدا نگاه نمی‎کرد.

صادق هدایت

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۳٠ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - چهارم: کافه رستوران کنتیننتال   

 

در فصل تابستان این کافه، پاتوق سر شب هدایت بود. این کافه که بعد‎ها به «شمشاد» تغییر نام داد، درست روبه‎روی کافه قنادی فردوسی قرار داشت و باغچه‎‎ای بزرگ با چفته‎‎های مو داشت که میز و صندلی‎ها زیر این چفته‎‎های مو قرار داشتند.

چند درخت نارون بزرگ و چند درخت سپیدار و تبریزی نیز در آن‎جا بودند و روی هم رفته جای دلنشین و با صفایی به حساب می‎آمد. موزیک و ارکستر فرنگی داشت و ظرفیت بالایی داشت و بسیار هم شلوغ می‎شد.

در همین مکان بود که صادق چوبک و حسن قائمیان نوشته‎ها و ترجمه‎‎های خودشان را «از لحاظ» هدایت می‎گذراندند. یعنی این‎که نوشته‎‎های خود را برای او می‎خواندند تا هدایت نظرش را بگوید و آن‎ها را اصلاح کند و یا به بحث‎‎های ادبی پرداخته و از کتاب‎‎هایی که تازه خوانده بودند، حرف می‎زدند.

جالب بوده...

نشست های کاملا روشن فکرانه اون روزها!...

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/٢ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - سوم: کافه فردوسی   

کافه فردوسی از اوایل دهه بیست (سال ۱۳۲۲) به بعد پاتوق صادق هدایت بدل شد. این کافه در خیابان استانبول واقع شده و صاحب آن پیرمردی ارمنی و کاتولیک بود که به‎دلیل داشتن سبیل‎‎های کلفت پرپشت به «سبیل» مشهور شده بود. این کافه از کافه‎‎های خوب آن روزگار بود. میز‎های چهارگوش با رویه سیمان موزاییک که روی آن روپوش شیشه‎ای بر روی آنگذاشته بودند. روایت است که این کافه پس از بدل شدن به یکی از پاتوق‎‎های هدایت، کارش گرفت و رونق زیادی پیدا کرد.

 

هدایت معمولا هر روز عصر (و در سال‎‎های آخر، صبح و عصر) به کافه فردوسی می‎رفت و پس از خوردن شیر قهوه و احیانا خواندن صفحاتی چند از کتاب یا روزنامه یا مجله‎ای (البته روزنامه فرنگی، زیرا خیلی به ندرت مطبوعات فارسی را نگاه میکرد) بیرون می‏آمد. ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بود و معمولا دو ساعتی در آن‎جا می‏گذراند.

معمولا کسانی سر میز او می‏آمدند و می‎نشستند و بندرت بحث‎‎هایی در می‏گرفت. بویژه در دور‎ه‏ای که کیانوری و رضا جرجانی و حسن شهید نورایی و طبری و… بودند. ولی نکته درخور توجه این‎که هدایت روز‎ها کمتر حرف جدی می‏زد و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می‏کشید اغلب گوینده را دست می‏اندخت و شوخی‎‎های آنی و ساخته خودش را در پاسخ می‏گفت و این درست برخلاف شب‏هایش بود که پس از خوردن خوراک گیاهی و کمی ودکا، به بحث جدی می‏پرداخت.

به روایت آقای پروین گنابادی «کافه فردوسی در سال‎های ۱۳۲۲ و پس از آن مرکز دسته‎‎های گوناگون و روشنفکر و عناصر افراطی و برخی از افراد مرموز بود. نیشخند‎های آمیخته به تمسخر صادق هدایت و متلک‎ها و جمله‎‎های کوتاه پرمعنی وی همه را به‎سوی نویسنده بوف کور جلب می‏کرد. گاهی نتیجه مطالعات خود را درباره کتابی که خوانده بود باز می‏گفت. در بحث‎‎های سیاسی وارد نمی‏شد واین‎گونه بازی‎ها را مسخره و پوچ می‏انگاشت و از اصلاح واقعی اجتماع نومید بود…»

گفته می شود که داستان زیر نیز در این کافه رخ داده:

یکی از دوستان نزدیک هدایت که به ناخن خشکی و خست معروف بود یک چراغ علاالدین از یک زرتشتی بنام پیشداد خریده بود (پیشداد پس از این‎که در شرکت نفت بازنشسته شد به‎کار بازرگانی پرداخته بود) پس از گذشت دو سه ماه، پارتی بعدی چراغ‎‎ها در حدود بیست تومان ارزان‎تر به فروش می‏رسید. این شخص که آب از دستش نمی‎چکید، پس از آن‎که از این قضیه آگاه گردید، بسیار ناراحت شد. روزی به کافه فردوسی که وارد می‏شود می‎بیند پیشداد- که از آشنایان هدایت هم بود- سر میز هدایت نشسته است. این شخص مترجم و نویسنده، یکراست سر میز هدایت میرود و موضوع بهای چراغ را پیش می‎کشد. گفت‎وگوی او درباره بهای چراغ با پیشداد به اندازه‎ای هدایت را ناراحت می‏کند که شیر قهوه‎اش را خورده نخورده به بهانه کاری برمیخیزد و از کافه فردوسی بیرون می‏رود.

روزی دیگر یکی از ناز پرورده‎‎هایی که هنوز ته مانده دوران اوجش باعث شده بود تا ادا‎های شاهانه را ادامه دهد به کافه فردوسی نزد هدایت میرود و با گستاخی این جور جوان‎ها میگوید: «آقای هدایت! من میخواهم کتاب بنویسم اما نمیدانم اسم آنرا چه بگذارم؟ هدایت هم با لحن شوخی جدی مخلوط میگوید: بنوسید «چگونه … نی شدم وچگونه … نی توان شد»!

***

لینک
۱۳٩٢/۱٠/۱٧ - man20man31