یک داستان جذاب و قشنگ دیگه از صادق خان: اسیر فرانسوی   

اسیر فرانسوی

دوستان عزیز کتابخون و اهل کتاب و مطالعه؛

کسانی که با خواندن کتاب مست میشن و روزگار خودشون رو بهتر میگذرونن

اینبار داستان «اسیر فرانسوی»، که البته فقط و فقط دو صفحه هستش!

اتفاقا میخواستم این داستان رو به همه کسانی که وقت مطالعه ندارن هم توصیه کنم. باور کنید فقط 3 دقیقه وقت شما رو میگیره. مطمئنم بعد از خوندنش با قبل خودتون فرق خواهید داشت!

«دانلود داستان اسیر فرانسوی»

لینک
۱۳٩۳/٥/٢٥ - man20man31

   برداشت ها از یک داستان زیبا و کوتاه صادق هدایت؛ مادلن   

داستان مادلن اثر صادق هدایت

دوستان عزیز و فرهیخته

امروز چه کاری مهمتر از خواندن داستان دو صفحه از صادق هدایت در اوقات بیکاری وسط روز می تونه باشه؟ مطمئن هستم کمتر از 3 دقیقه بیشتر وققتون رو نخواهد گرفت. پس زود دانلود کنید تا شما هم از جمله کسایی باشید که آثار صادق هدایت رو خواندند:

«دانلود کتاب مادلن اثر صادق هدایت»

 

بعد از اینکه این داستان کوتاه رو خوندید، خوشحال می شم اگر برداشت و تفسیر خودتون رو از این داستان بیان کنید.

مطمئنم با ارائه تفسیر شما در اینجا، خیلی ها هم درک بهتری از آثار صادق پیدا خواهند کرد.

لینک
۱۳٩۳/٤/٢٥ - man20man31

   خاطره ای از دکتر تقی تفضلی و دیدگاه صادق هدایت درمورد موسیقی ایرانی   

دوستان عزیزم؛

این بار خاطره ای نقل میکنم از یکی از بزرگان ادب این مرز و بوم، که درمورد صادق خان هدایت است، به قلم توانای مهدی اخوان ثالث که به حق به جان می نشیند:

در پاریس بودم، سال ها پیش و هدایت نیز در پاریس بود. گاه گهی دیداری داشتیم و یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش، خیابانی نزدیک خانه ی من .

گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده٬ اگر چه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده و به خانه ی من که رسیدیم، خواندمش، پذیرفت و درون آمد.

لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن گفتن . مینایی از باده ی فرنگان داشتم ، پیش گذاشتم . نم نمک لب تر کردیم تا کم کمک مستان شدیم و آن چنان تر که دیگر سخن را بازار نمانده بود . هر دو بر این بودیم . صفحاتی چند از الحان و نغمه های فرنگ به خانه داشتم ، از همه دستی ، گوناگون .

خواستم آن صندوقچه کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را ، آن هم چون عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان و فلان خوش تر داری یا آن یک و آن دیگری و نام بردم تنی چند از فحول ائمه ی شریف ترین الحان فرنگ را ، که همه را نیک می شناخت، به تمام و کمال و اشارتی کافی بود.

دیدم که جواب نمی دهد. دیگران را نام بردم و از نوکارتران و نزدیک تر به زمانه ی ما، باز هم جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید . هیچ نگفت اما به پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره ی زنار فرنگ گشوده ، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود و باز آمد. سه تار من در دستش. به من داد. و بازگشت به جای خویش و نشست، بی آن که سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می دیدم نه چنان است.

ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمه درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه ها و فراز و فرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته ، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می دیدم که سرمی جنبانید و گفتی به زمزمه چیزی می خواند. چون چندی برآمد ساغر منش پرکرده و به دستی و به دیگر دست نقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را.

ساغر تهی از من بستد پر کرد و به دستم داد با ا ندکی نقل و مزه و گفت: " افشاری"  و به جای خویش بازگشت و بنشست، خاموش و منتظر.

من مقام دیگر کردم و دلیر براندم، گرم تر و بهنجار تر . می رفتم و می رفتم، همچنان دلیر. در پیچ و خم راهی باریک بودم، به ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه ای از صادق برآ مد و گفت: بس است ! بس، بس. و گریستن گرفت به زار زار، که دلی داشت نازک تر از دل یتیمی دشنام پدر شنیده.

ساز فرو هشتم و سویش دویدم . دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار . گذاشتم و لختی گذشت . باز به باده خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم . اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت ، طرفی دریابم . گویی به فراست دریافت. گفت:

"همه ی انچه تو شنیده ای از انکار من این عالم جادویی را، این موسیقی عجیب و بزرگ و ژرف را، همه خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر را ندارم، که چنگ درجگرم می اندازد و همه ی درد و اندُهان خفته بیدار می کند . تا سر منزل جنون می کِشدم، می کُشدم، من تاب این را ندارم!"

×××

لینک
۱۳٩۳/٤/٢۱ - man20man31

   عکس جالب از صادق   

 

این هم یه تصویر از داخل خانه پدری صادق خان هدایت در خیابان لاله زار تهران

لینک
۱۳٩۳/٤/٤ - man20man31

   مروری دوباره بر زندگی صادق هدایت   

صادق هدایت

صادق هدایت در سال 1281 خورشیدی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت.

سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی، خود را به رود "سن" انداخت اما یک ماهیگیری که آن اطراف بود نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد.

سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود ادامه داد.

در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، اما به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی ایران و بعد هم در اداره اقتصاد و مدتی بعد هم در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند.

در فروردین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست . . .

 

×××

لینک
۱۳٩۳/۳/۱٧ - man20man31

   به بهانه برخی نقدها به آثار صادق هدایت   

یا درود بر آن دسته از مخالفان و منتقدین صادق هدایت عزیز که برخلاف سایر مخالفان هدایت، لااقل آثار صادق رو می خونند و بعد نقد میکنند. در حالی که شاید 95% مخالفان صادق، اصلا حتی یکی از آثار هدایت رو هم نخوندند!!

گاهی ما دوست داریم مطلبی که ما میپسندیم رو بخونیم و بالطبع اگر به اون نرسیم، احساس خوبی در مورد اون اثر ادبی نداریم. گاهی با تحریف واقعیت می توان مخاطبین فراوانی را جذب نمود. ولی اون اثر ارزش واقعی و تاریخی نداره. درست مثل فیلم 300 که در سطح جهان خیلی ها جذبش شدن. درحالی که خیلی ها میدونن واقعیت نداشته و تاریخی نیست. از طرفی میبینیم فیلم هایی که کاملا مستند و بر مبنای واقعیت هستند، ولی اغلب مردم تمایلی ندارند که اینگونه آثار هنری را ببینند. البته که این دلیلی بر بی ارزش بودن اون اثر نیست. آثار صادق دقیقا به همین شکل هستند. درسته که خیلی ها ممکنه اون رو غم انگیز بدونن یا با خوندنش افسرده بشن ولی صادق، چیزی جز حقیقت نگفته. حرفش واقعیت محضه. شاید انتظار داشتیم که سرانجام داستانهای صادق، کمی شیرینتر بود ولی در دنیای واقعی چی؟ آیا میتونیم انتظار داشته باشیم که یه انسان در دوران پیری باز هم مثل زمان نوجوانیش پرقدرت و شاداب بشه؟ معلومه که نه. آیا از این اثر هنری خداوند ایرادی نمیگیریم که چرا آخر داستانش اینقدر تلخ و مایوس کننده و افسرده کنندست؟ آیا همچین سوالی تابحال از خودتون و خدای خودتون کردید؟ آیا اینکه ما انسانها در پایان هممون میمیریم، دلیلی بر بی ارزش بودن آفرینش ماست؟ معلومه که نیست!

صادق هم دقیقا همین کارو کرده. صادق اصلا چیزی از خودش ننوشته. در حقیقت داستانها و آثار هنری خداوند رو نقد کرده. نقدی که کاملا منطبق بر واقعیته و تلخی خوشو از تلخی دنیای واقعی گرفته. آیا شما سیر قهقرایی ما در زندگی رو نفی میکنید؟ آیا زوال قدم به قدم انسانها در طول زندگیشون و نزدیکیشون به مرگ رو نمی بینید؟

تمام شکایت صادق از همین زوال آهسته آهسته و ناملموسه. چیزی که ما بهش عادت میکنیم و فقط با گذشت زمان طولانی و به یکباره اون رو حس میکنیم. و وقتی اونو حس میکنیم که کار از کار گذشته و راهی به عقب نیست. اصلا همین که ما راه بازگشت به عقب نداریم خودش بزرگترین تراژدی زندگی ماست.

خود ما بارها آرزو میکردیم کاش اینجور نبود. ولی حتی این همه محدودیت هم دلیلی بر زشت بودن این اثر هنری یعنی آفرینش انسان نیست. این اثر، کاملا هنرمندانه و زنده و زیباست. آثار صادق هم همینه. همشون نقد صادقانه بر زندگی انسان هستند. تلخی این آثار دلیلی بر نازیبایی اونها نیست. باز هم بخونیم. آثار هدایت را بخونیم

از همه این حرفا گذشته، کاش واقعا ته زندگی با مرگ تموم نمیشد. کاش پایان خوش بعضی از فیلمهای هندی برای ما هم وجود داشت و واقعی بود...

لینک
۱۳٩۳/٢/٢۸ - man20man31

   صادق هدایت، مجاز یا غیرمجاز؟   

صادق هدایت در حال خوردن دیزی با دوستان و اقوام!

صادق هدایت (نفر سمت راست) درحال صرف آبگوشت در منزل پدری همراه با دوستان و آشنایان

 

بالاخره آوردن نام صادق هدایت کار درستی است یا نه؟ مطالعه و یا انتشار کتاب های این نویسنده بزرگ ایران، در کشور خودش کاری قانونی محسوب می شود یا غیر قانونی؟

 انتشار کتاب‌های صادق هدایت در حالی در ایران ممنوع شده است و هیچ کتابی از او اجازه فروش ندارد که کتاب‌های او در اروپا و از سوی یک ناشر انگلیسی منتشر می‌شود و پخش آن‌ها را نیز سایت آمازون برعهده گرفته که تا به حال و تنها طی دو سال، بیش از 50 هزار نسخه از این آثار در سراسر دنیا توزیع شده و به فروش رسیده است و مردم و مشتاقانش در سراسر دنیا را سیراب کرده است.

کتاب‌های «انسان و حیوان»، «فرهنگ عامیانه مردم ایران»، «خیام صادق هدایت»، «سه قطره خون»، «نیمه پنهان»، «سرگذشت صادق هدایت»، «سگ ولگرد»، «زنده به گور»، «مرغابی، عشق و ابدیت»، «یکصدسالگی صادق هدایت» و آلبوم «از مرز انزوا» شامل عکس‌های صادق هدایت، پس از انقلاب با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده‌اند اما چند سالی است که اجازه تجدید چاپ ندارند.

همچنین در اخبار می خوانیم که جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق هدایت می‌گوید: در چند ماه گذشته در دو نوبت از طریق نامه‌نگاری از معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تقاضا کرده‌ایم که 10 عنوان از کتاب‌های هدایت که پس از انقلاب به کرات منتشر شده‌اند تجدید چاپ شوند، اما متاسفانه هنوز هیچ جوابی به ما داده نشده است. استنباط شما از این ماجرا چیست؟

البته در ایران آثار هدایت مثل آثار چند نویسنده دیگر در پیاده‌رو‌های خیابان‌های شهرهای بزرگ به صورت افست به فروش می‌رسد و مردم و علاقمندان می‌توانند به راحتی، چاپ البته بی‌کیفیت آن‌ها را با قیمت‌های پایین تهیه کنند. درست مثل هر چیز دیگر که مردم مشتاق آن هستند ولی از سوی دولت ممنوع اعلام شده است!

 

***

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٠ - man20man31

   یک عکس از صادق خان   

صادق خان در منطقه قلهک تهران

صادق خان هدایت در محله قلهک تهران - سال 1309

این محله الان اصلا شباهتی به اون وقتهاش نداره. کاش میشد فهمید این جایی که صادق عکس گرفته دقیقا الان کجای قلهک قرار داره.

***

لینک
۱۳٩۳/۱/۳۱ - man20man31

   چاپ آثار هدایت در مصاحبه جالب جهانگیر هدایت، برادرزاده صادق خان   

برادرزاده صادق هدایت روز 17 اسفند 1392 در گفت‌وگویی بسیار جالب و خواندنی با  خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: در دولت احمدی‌نژاد به ناشر جدید اجازه چاپ آثار صادق هدایت داده نشد،‌ اما قبل از آن به تعداد زیادی از ناشران مجوز انتشار کارهای هدایت را دادند. در آن دوران ما تمام این آثار را بررسی کردیم و دیدیم متأسفانه به طور وحشتناکی به تغییر، تحریف و حذف آلوده‌اند. این‌ها آثار صادق هدایت نیست؛ کاریکاتوری است از آثار هدایت. جهانگیر هدایت می‌گوید بسیاری از کارهایی که از صادق هدایت چاپ شده به تغییر،‌ تحریف و حذف آلوده است.

جهانگیر هدایت

او افزود: در این مورد من به‌شدت به ارشاد شکایت کردم و حتا هر کتابی را تجزیه کردم و نوشتم در چه صفحه و سطری چه چیزی تغییر کرده است. با این دقت جدولی درست کردم و به ارشاد فرستادم. ارشاد تنها کاری که کرد این بود که جدول من را به همه ناشران فرستاد که شما این کار را کرده‌اید. ما به‌عنوان بازماندگان صادق هدایت، حق مالی نداریم، ‌اما حق معنوی ما هیچ‌وقت از بین نمی‌رود؛ ‌یعنی می‌توانیم به کسانی که در آثار هدایت دست می‌برند اعتراض کنیم. من وقتی دیدم ارشاد هیچ کاری نمی‌کند، اظهارنامه اصلی دادگستری را به همه آن ناشران دادم که از این کار بسیار مبتذل دست بردارند. بعد از این جریان‌ها هم دوران دولت احمدی‌نژاد شروع شد که مجوزی داده نمی‌شد.

جهانگیر هدایت درباره آثاری که ناشران مورد اشاره‌اش از صادق هدایت منتشر کرده‌اند، اظهار کرد: از نظر ما خاندان هدایت، کار ناشرانی اصالت دارد که متن آثارشان را از ما گرفته‌اند و با ما همکاری داشته‌اند؛ این ناشران عبارتند از: نشر چشمه، انتشارات ورجاوند، نشر دید، نشر نظر، انتشارات جاویدان و انتشارات صادق هدایت.

او در ادامه افزود: کارهایی که نشر نگاه از صادق هدایت منتشر کرده، مشکل دارد. این ناشران کتاب‌ها را به ارشاد می‌برند، تمام کتاب را می‌زنند و کتاب مثله‌شده را چاپ می‌کنند، عکس رنگی صادق هدایت را هم روی جلد می‌زنند و به اسم کتاب هدایت می‌فروشند. اگر کتاب چاپ نشود، بهتر از این است که چیزی چاپ شود که هدایت آن را ننوشته است.

برادرزاده صادق هدایت در عین حال درباره کتاب‌هایی که دست‌فروش‌ها عرضه می‌کنند و به شکل افست تهیه شده است، گفت: اتفاقا آن افست‌ها از همه بهتر است؛ چون خود ما قبل از انقلاب اجازه چاپ‌شان را داده‌ایم. من قبل از انقلاب شخصا درباره چاپ این آثار نظر می‌دادم. بنابراین اصالت آثاری که از روی آن‌ها افست می‌شود، بیش‌تر است. ممکن است اشتباه حروف‌چینی داشته باشند،‌ اما سانسور نشده‌اند.

او افزود: در حال حاضر کتابی از صادق هدایت چاپ نمی‌شود. حتا به کتاب‌هایی که من درباره هدایت نوشته‌ام، اجازه چاپ نمی‌دهند و به آلبوم نقاشی‌ها و عکس‌های هدایت هم اجازه تجدید چاپ داده نمی‌شود. آلبوم کارت‌پستال‌های هدایت شش سال است در ارشاد مانده است. ما وقتی دیدیم آثار صادق هدایت در مملکت خودش این وضع را دارد،‌ از پنج – شش سال قبل در انگلستان شروع به چاپ تمام آثارش کردیم که از طریق آمازون در سراسر دنیا توزیع می‌شود.

جهانگیر هدایت همچنین درباره وضعیت خانه صادق هدایت گفت: خانه صادق هدایت به انبار و زباله‌دانی بیمارستان امیراعلم تبدیل شده است. البته جلو در نوشته شده خانه ثبت ملی است، اما کسی حق ندارد داخل برود و یکی از آشنایان ما که به ترتیبی وارد خانه شده 300 عکس از خراب‌کاری‌های داخل خانه تهیه کرده است. تا امروز در وضعیت این خانه بهبود ایجاد نشده است. دارند از این خانه دوران قاجار که جزو آثار ملی است، نهایت سوءاستفاده را می‌کنند، در حالی‌که آن خانه باید جایی باشد که از همه جای دنیا به بازدیدش بیایند و این به نفع ادبیات، فرهنگ و اعتبار مملکت ماست. آخرین باری که من به این خانه رفتم، یک روز جمعه در شهریورماه بود که یک روز یک مؤسسه توریستی، تور خانه هدایت گذاشته بود. از من هم خواستند بروم و برای شرکت‌کننده‌ها راهنمای تور شوم. آن‌ها برای این کار از رییس بیمارستان امیراعلم اجازه گرفته بودند.

او در ادامه اظهار کرد: در حال حاضر این خانه وضعیت بسیار اسفناکی دارد و مالکیت آن کاملا مبهم است؛‌ چون خانه از طرف دولت قبل خریداری شد که به موزه هدایت تبدیل شود،‌ بعد بلاتکلیف ماند و بیمارستان آن را تصرف کرد، وگرنه بیمارستان سند و مدرکی ندارد. درواقع باید خانه را به ما می‌سپردند. توجه نکردن به میراث فرهنگی در این مملکت مسأله‌ای فوق‌العاده سؤال‌برانگیز است.

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - هفتم: کافه رستوران ماسکوت (La Mascotte) (طلسم)   

موسیو ایزاک صاحب «ماسکوت» پیرمردی مسیحی یا جهود و اهل فرانسه بود. در حدود سال‏های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ گویا برای اداره کردن هتل رامسر یا یکی دیگر از هتل‎‎های پهلوی استخدام شده و به ایران آمده بود. در سال‎‎های پس از شهریور 1320 از کار هتل‎داری دست کشیده و به تهران آمده و در خیابان فردوسی زیر خیابان کوشک کنونی مغازه‎ای اجاره کرده بود.

خیابان فردوسی قدیم

La Mascotte به معنای «طلسم» می باشد که اکنون نیز کافه‏های بسیار زیادی در پاریس به این نام وجود دارند و خدمات خاصی را به مشتریان خود ارائه می کنند.

بالای این مغازه، دو سه تا بالاخانه بود که خودش و خواهرش و خواهرزاده یتیمش زندگی می‎کردند. نام خواهرزاده موسیو ایزاک «ککو» بود که دست راستش از مچ فلج و خم بود. گویا هدایت ترحمی خاص به آن دختر فلج ماسکوت داشته و یک مجسمه سرامیک به او هدیه داده بوده که همواره در دید مشتریان بوده است. صورتی ذوزنقه‎ای داشته و پای راستش هم می‎لنگید و مو‎هایی وزوزی داشت که به‎صورت بیش از سی ساله‎اش حالتی منحصر به فرد می‎داد که به سادگی از یاد نمی‎رفت.

ایزاک نام کافه‎اش را «ماسکوت» گذاشته بوده اما نامی روی تابلو یا شیشه مغازه نوشته نشده بوده است. یعنی مغازه تابلویی نداشت و گویا نام «ماسکوت» را خود ایزاک بر سر زبان‎‎ها انداخته بود. «ماسکوت» یک پیش خوان کوچک داشته با چهار یا پنج تا میز و صندلی در فضایی به مساحت بیست متر مربع.

محیط ماسکوت بی‎شباهت به دکه‎‎های فقیرانه سی سال پیش‎تر پاریس نبود. دکه موسیو ایزاک دم غروب باز می‎شد و تا پاسی از شب گذشته باز بود و روز‎ها خواهر و خواهرزاده‎اش خوراک شب مشتریان را فراهم می‎کردند. غذای ماسکوت همگی بدون گوشت و پاکیزه بود و با ظرافت خاصی درست می‎شد. غذاهایش عبارت بود از: خیار، گوجه فرنگی، عدس و لوبیا‎ی پخته، تخم مرغ آب پز، کلم پیچ خرد کرده، کاهو، اسفناج پخته، ترب، تربچه، سبزی خام و... . البته موسیو ایزاک یک پریموس نیز داشت که اگر مثلا کسی نیمرو می‎خواست برایش درست کند.

صادق هدایت دم غروب از کافه فردوسی به‎سوی ماسکوت راه می‏افتاد و اغلب کسانی که بر سر میز او در کافه فردوسی بودند، دنبال او راه می‎افتادند و به ماسکوت می‎رفتند. مشتری‎‎های ماسکوت از طبقه خاصی بودند، زیرا غذای ماسکوت باب دندان مردم معمول کافه رو نبود و اغلب مشتریان این کافه دوستان و آشنایان نزدیک هدایت بودند. از جمله افرادی که به ماسکوت می‎رفتند می‎توان به دکتر محسن هشترودی، ذبیح بهروز، دکتر پرویز ناتل خانلری، پرویز داریوش، داریوش سیاسی، حسن قائمیان، دکتر روح بخش، فریدون فروردین، هوشنگ فروردین، مهدی آزرمی، اکبر مشکین، شهید نورایی، صادق چوبک و انجوی شیرازی و… اشاره کرد. شاید بعضی از کسانی که از آنها نام‎ برده شد، بیش از یکی دو سه بار به ماسکوت نرفته باشند، ولی بقیه اغلب شب‎‎ها در ماسکوت بودند.

صادق هدایت پس از مصرف غذای مختصر و اندکی مشروب در ماسکوت، گاهی با «دکتر هالو» (روح بخش) و گاهی با دیگری به بازی تخته نرد می‎پرداخت. یکی از جالب‎ترین زمان‎ها در محضر هدایت هنگامی بود که او در ماسکوت با دکتر هالو یا کس دیگری از حواریون خود که جرأت می‎کرد تا با صادق خان تخته بازی کند، به این بازی می‎پرداخت. کرکری‏ها و شوخی‎‎های فی‏البداهه هدایت پشت سر هم از دهانش بیرون می‎پرید: «این دیگه خیر خونه شد»، «کبود و سیاهت می‎کنم»، «کاری به سرت بیارم که صدای یاقدوست به فلک برسد»، «یک دو با یک» «این دیگه خیر خونه است»…

این‎ها هنگامی بوده که تاس خوب آمده بود. اما اگر تاس بد می‎نشست، دشنام و متلک را حواله می‎نمود : «ریدمون شد»، «نصیب نشه!»، «خاک بر سر!»، «گندش در اومد»، «افتضاح!»، «Merde»، …

باری تنها تفریح هدایت در ماسکوت همین تخته نرد بود. هرچند هدایت گاهی هم در ماسکوت به بازی شطرنج می‎پرداخت، اما در شطرنج بازی هیچ‏گونه شوخی و سرصدایی نمی‎کرد. بازی شطرنج او توام با تفکر و تعمق و سکوت بود.

***

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱۱ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - ششم: کافه رستوران پرنده آبی   

این کافه رستوران در نبش میدان فردوسی قرار داشت که اکنون به‎جای بخشی از آن «داروخانه ورامین» و به‎جای بخش دیگری از آن، مغازه «‎آوری» قرار دارد.

«پرنده آبی» کافه رستورانی محقر، بدون هیچ زینت و زیور و منظره چشمگیری بوده که پاتوق دکتر روح بخش بوده است. غذا‎های این رستوران چندان گران نبوده و بیشتر مشتریان آن را شماری ارمنی و تعدادی مسلمان تشکیل می‎دادند. صادق هدایت در پاییز و زمستان که گه گاه به «پرنده آبی» می‎رفت، در آن‎جا تخته نرد هم بازی می‎کرد.

میدان فردوسی

لینک
۱۳٩٢/۱٢/٤ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - پنجم: کافه رستوران باغ شمیران   

این کافه که بالاتر از چهارراه استانبول قرار داشت، گذشته از شیرینی فروشی دارای یک باغچه هم بود. بر زمینش خاک رس ریخته و در میان آن، درختان بید و افرا با گل‎‎های لاله عباسی، پیچک و نیلوفر کاشته بوده‎اند. فضایی بود که حدود صد تا صندلی را در خود جای می‎داد. میز و صندلی‎‎ها را لابه‎لای درخت‎‎ها می‎گذاشتند و ارکستر و گاهی مطرب‎‎های روحوضی می‎آوردند.

هدایت اغلب آخر شب‎‎های تابستان تا اوایل پاییز به این کافه می‎رفت و اغلب چیز زیادی آن‎جا به جز یک خیار و گوجه فرنگی با یک استکان ودکا نمی‎خورد.

این کافه بیشتر پاتوق لات‎‎های پول‎دار بود. البته میزی که هدایت می‎نشست به کلی از آنها جدا بود. ارکستر و گاهی وقت‎‎ها مطرب‎های روحوضی هم داشت، اما او پشتش را به ارکستر و مطرب‎ها می‎کرد و ابدا نگاه نمی‎کرد.

صادق هدایت

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۳٠ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - چهارم: کافه رستوران کنتیننتال   

 

در فصل تابستان این کافه، پاتوق سر شب هدایت بود. این کافه که بعد‎ها به «شمشاد» تغییر نام داد، درست روبه‎روی کافه قنادی فردوسی قرار داشت و باغچه‎‎ای بزرگ با چفته‎‎های مو داشت که میز و صندلی‎ها زیر این چفته‎‎های مو قرار داشتند.

چند درخت نارون بزرگ و چند درخت سپیدار و تبریزی نیز در آن‎جا بودند و روی هم رفته جای دلنشین و با صفایی به حساب می‎آمد. موزیک و ارکستر فرنگی داشت و ظرفیت بالایی داشت و بسیار هم شلوغ می‎شد.

در همین مکان بود که صادق چوبک و حسن قائمیان نوشته‎ها و ترجمه‎‎های خودشان را «از لحاظ» هدایت می‎گذراندند. یعنی این‎که نوشته‎‎های خود را برای او می‎خواندند تا هدایت نظرش را بگوید و آن‎ها را اصلاح کند و یا به بحث‎‎های ادبی پرداخته و از کتاب‎‎هایی که تازه خوانده بودند، حرف می‎زدند.

جالب بوده...

نشست های کاملا روشن فکرانه اون روزها!...

 

×××

لینک
۱۳٩٢/۱۱/٢ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - سوم: کافه فردوسی   

کافه فردوسی از اوایل دهه بیست (سال ۱۳۲۲) به بعد پاتوق صادق هدایت بدل شد. این کافه در خیابان استانبول واقع شده و صاحب آن پیرمردی ارمنی و کاتولیک بود که به‎دلیل داشتن سبیل‎‎های کلفت پرپشت به «سبیل» مشهور شده بود. این کافه از کافه‎‎های خوب آن روزگار بود. میز‎های چهارگوش با رویه سیمان موزاییک که روی آن روپوش شیشه‎ای بر روی آنگذاشته بودند. روایت است که این کافه پس از بدل شدن به یکی از پاتوق‎‎های هدایت، کارش گرفت و رونق زیادی پیدا کرد.

 

هدایت معمولا هر روز عصر (و در سال‎‎های آخر، صبح و عصر) به کافه فردوسی می‎رفت و پس از خوردن شیر قهوه و احیانا خواندن صفحاتی چند از کتاب یا روزنامه یا مجله‎ای (البته روزنامه فرنگی، زیرا خیلی به ندرت مطبوعات فارسی را نگاه میکرد) بیرون می‏آمد. ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بود و معمولا دو ساعتی در آن‎جا می‏گذراند.

معمولا کسانی سر میز او می‏آمدند و می‎نشستند و بندرت بحث‎‎هایی در می‏گرفت. بویژه در دور‎ه‏ای که کیانوری و رضا جرجانی و حسن شهید نورایی و طبری و… بودند. ولی نکته درخور توجه این‎که هدایت روز‎ها کمتر حرف جدی می‏زد و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می‏کشید اغلب گوینده را دست می‏اندخت و شوخی‎‎های آنی و ساخته خودش را در پاسخ می‏گفت و این درست برخلاف شب‏هایش بود که پس از خوردن خوراک گیاهی و کمی ودکا، به بحث جدی می‏پرداخت.

به روایت آقای پروین گنابادی «کافه فردوسی در سال‎های ۱۳۲۲ و پس از آن مرکز دسته‎‎های گوناگون و روشنفکر و عناصر افراطی و برخی از افراد مرموز بود. نیشخند‎های آمیخته به تمسخر صادق هدایت و متلک‎ها و جمله‎‎های کوتاه پرمعنی وی همه را به‎سوی نویسنده بوف کور جلب می‏کرد. گاهی نتیجه مطالعات خود را درباره کتابی که خوانده بود باز می‏گفت. در بحث‎‎های سیاسی وارد نمی‏شد واین‎گونه بازی‎ها را مسخره و پوچ می‏انگاشت و از اصلاح واقعی اجتماع نومید بود…»

گفته می شود که داستان زیر نیز در این کافه رخ داده:

یکی از دوستان نزدیک هدایت که به ناخن خشکی و خست معروف بود یک چراغ علاالدین از یک زرتشتی بنام پیشداد خریده بود (پیشداد پس از این‎که در شرکت نفت بازنشسته شد به‎کار بازرگانی پرداخته بود) پس از گذشت دو سه ماه، پارتی بعدی چراغ‎‎ها در حدود بیست تومان ارزان‎تر به فروش می‏رسید. این شخص که آب از دستش نمی‎چکید، پس از آن‎که از این قضیه آگاه گردید، بسیار ناراحت شد. روزی به کافه فردوسی که وارد می‏شود می‎بیند پیشداد- که از آشنایان هدایت هم بود- سر میز هدایت نشسته است. این شخص مترجم و نویسنده، یکراست سر میز هدایت میرود و موضوع بهای چراغ را پیش می‎کشد. گفت‎وگوی او درباره بهای چراغ با پیشداد به اندازه‎ای هدایت را ناراحت می‏کند که شیر قهوه‎اش را خورده نخورده به بهانه کاری برمیخیزد و از کافه فردوسی بیرون می‏رود.

روزی دیگر یکی از ناز پرورده‎‎هایی که هنوز ته مانده دوران اوجش باعث شده بود تا ادا‎های شاهانه را ادامه دهد به کافه فردوسی نزد هدایت میرود و با گستاخی این جور جوان‎ها میگوید: «آقای هدایت! من میخواهم کتاب بنویسم اما نمیدانم اسم آنرا چه بگذارم؟ هدایت هم با لحن شوخی جدی مخلوط میگوید: بنوسید «چگونه … نی شدم وچگونه … نی توان شد»!

***

لینک
۱۳٩٢/۱٠/۱٧ - man20man31

   پاتوق های صادق هدایت در تهران - دوم: کافه رستوران ژاله یا رز سیاه (rose noir)   

این کافه نخست «رز نوار‎» (رز سیاه) (rose noir) نام داشت و اسحق افندی از اهالی ترابزون ترکیه آن را اداره می‎کرد و در خیابان لاله‎زارنو، بالاتر از سینمای متروپل قرار داشت. کافه رستوران ژاله، از نخستین پاتوق‎‎های هدایت پس از شهریور ۱۳۲۰ بود.

 

روز‎ها فقط قسمت کافه‎اش با چای و قهوه و شیرینی از مشتری‎هاپذیرایی می‎شد و شب‎‎ها رستوران کافه نیز باز می‎شد. بنای ان کافه رستوران از چند دهنه مغازه با یک باغچه کوچک در پشت مغازه‎‎ها – به‎عنوان نشیمن تابستانی مشتری‎‎های رستوران – برقرار بوده است.

هدایت گاهی پیش از ظهر بین ساعت ده تا دوازده به این کافه رستوران می‎رفت، اما بیشتر بعدازظهر‎ها به آن‎جا می‎رفت که ساعت آن هم بر حسب فصل متفاوت بود، در بهار و تابستان، از ساعت پنج تا هفت و نیم و در پاییز و زمستان، از ساعت چهار تا شش. از کسانی‎ که گرد صادق خان هدایت در این کافه جمع می‎شدند، می‎توان به دکتر پرویز ناتل خانلری، صادق چوبک، عبدالحسین بیات، انجوی شیرازی و… . اشاره کرد.

به نظرتون صادق چی سفارش می داده؟

 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/٤ - man20man31

   اینک کافکا - بخش اول   

سلام بر دوستان فرهیخته و ادبیاتی

کافکا، این نویسنده این متفکر و این صاحب اندیشه

فکری که تمام زندگی آدم رو متاثر کنه حتما فکر بزرگیه که صاحب اون نتونسته کنارش بذاره.

خیلی از ما هم افکاری به سرمون میزنه و صاحب تفکراتی هستیم که البته دیر یا زود اونو رها میکنیم. چرا؟ شاید چون همین که جوابی براش نداریم و یا اینکه زود اقناع میشیم. شایدم فکر بزرگی تا حالا به سرمون نزده.

یکی از افکار بزرگ و البته بحران آفرین که ممکنه به سر کسی بزنه مساله مرگ و زندگی و خالق هستی و امثال اونه. افکار و مسائلی که نقطه بحرانی تمام ادیان و اندیشه های مذهبی و الهیه.

جایی که قدرت های زیادی روی اون متمرکز شدن و انسانهای زیادی درباره اون هم عقیده شدن.

ادیان الهی نظریات خودشونو دارن و روشنفکرا هم گاهی افکار متضاد اونها رو در سر می پرورند. ولی فرق اینها اکثر اوقات در اینه که اندیشه دینی اغلب مسائل رو بصورت بسته و رازگونه ارائه میکنه و معتقده که این نظریات رو از آنجا که ما تجربه مثلا دنیای پس از مرگ و ماوراء الطبیعه را نداریم باید بپذیریم و همونجور که ارائه میشه ما هم اونو بکار ببندیم و به نفرات بعدی منتقل کنیم. حتی گفته میشه که نباید روش فکر کنیم چون بدلیل ضعف اندیشه انسانی ممکنه دچار شک بشیم. شکی که ما رو از اصل دین جدا میکنه!

کافکا که یکی از متفکرین قرن بیستم هست نیز از کسانیست که به سوالات اینچنینی در زندگیش رسید و پاسخی براش پیدا نکرد. البته خیلی هم بی پاسخ نماند. ولی قانع نشد و رفت. 

فرانتس کافکا (Franz Kafka) (متولد ۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.

آثار کافکا که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همه آنها، اکثرا پس از مرگش منتشر شدند، در زمره تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.

پُرآوازه‌ترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند. فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند را کافکایی می‌گویند.

کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ پایتخت چک به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهمیا بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش (رایش) - مجارستان. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چنان محیط رعب‌انگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.

 

پایان بخش اول

***

لینک
۱۳٩٢/٧/٢۳ - man20man31

   کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه یا کاروان اسلام   

سلام دوستان

با توجه به درخواست بعضی از خوانندگان این وبلاگ، کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه یا کاروان اسلام رو تقدیمیتون می کنم.

 

کتاب البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه را از «اینجا» دانلود کنید.

 

×××

لینک
۱۳٩٢/٦/٢٠ - man20man31

   میهن پرست   

دوستان عزیز باز هم سلام

این دفعه خوندن یک کتاب قشنگ دیگه از صادق هدایت عزیز رو بهتون پیشنهاد میدم. برای امشب قبل از خواب فقط کافیه که 15 دقیقه وقت بذارید و این کتاب نه صفحه ای رو بخونید. واقعا که حیفه آدم این کتاب رو نخونه و از دنیا بره!

داستان یه کارمند معمولیه که یه سفر هندوستان براش پیش میاد و در این مسیر ما با پشت پرده آدمهایی آشنا میشیم که تا امروز اونارو جور دیگه ای میشناختیم.

  • داستان میهن پرست را از «اینجا» می توانید دانلود کنید.
لینک
۱۳٩٢/٦/۱۸ - man20man31

   تجلی   

دوستان عزیز و صادق شناسان محترم

داستان دیگه ای رو میخوام اینجا معرفی کنم که با خوندنش بار دیگر به قدرت قلم صادق ایمان میاریم و البته میخوام دعوتتون کنم به مطالعه این داستان با همه قشنگیاش.

خوندن این داستان وقت زیادی ازتون نمی گیره. خوندن اونو برای امشب قبل از خواب بهتون توصیه میکنم.

این داستان یکی از داستان های شاخص صادق هدایته که طعم نوشته های صادق کاملا در اون جاریه و استانداردهای یه داستان سوررئالیستی رو داره که از طرفی باز هم پایان مبهم داستانهای صادق برای اون تکرار میشه. پایان این داستان از طرفی کاملا تلخه و حس ترحم آدمو کاملا تحریک میکنه و از طرف دیگه خواننده میتونه پایان خاصی رو برای خودش تصور کنه. فضای این داستان هم کاملا سه بعدیه و آدم واقعا با گذشت 7-8 خط از داستان، خودشو در محیط اون حس میکنه.

هاسمیک با اون منش خانمانه و زیبایی اندامش، سورن با اون وقت نشناسی و دیرکردهاش و بالاخره واسیلیچ استاد با اون مهارتش در نوازندگی و با اون همه احساس و البته یاس در پایان داستان...

آخ که آدم خود صادق رو توی این داستانش با همه وجود لمس میکنه. مرسی صادق بخاطر صداقتت. مرسی بخاطر فکر روشنت.

متن این داستان رو از «اینجا» دانلود کنید.

لینک
۱۳٩٢/٦/۱٢ - man20man31

   شب های ورامین   

این مطلب رو تقدیم می کنم به خواننده این وبلاگ، محمد فرزند ایران:

داستان شب های ورامین مهر تایید دیگریست که بر قدرت قلم صادق زده شده. این داستان چنان هول انگیز و هراس انگیزه که خواندن اون در شب، بسیار ترسناک و مهیجه! نص صریح و بی پرده، دور بودن از تعصبات مذهبی، توجه به احساسات درونی انسانها و صداقت، همچون سایر آثار صادق هدایت چنان این اثر را برجسته و ملموس کرده که پنداری گذر زمان هیچ خدشه ای به آن وارد نخواهد ساخت.

چون واقعا این احساس به ما دست نخواهد داد که سالها پیش نوشته شده. از سویی همچنان رد پای بعضی احساسات نامشخصی که صادق در همه جا از خود به جا گذاشته دیده می شود.

زنده باشی صادق. من با این داستانش زندگی کردم...

این هم بخشی از داستان. با هم بخونیمش:

 از لای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود . آب حوض تکان نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملا یم و نمناک بهار بهم پیچیده ، خاموش و فرمانبردار بنظر میآمدند ....

اصل داستان رو از «اینجا» دانلود کنید

 

 ×××

لینک
۱۳٩٢/٥/٢٧ - man20man31